#فانوس_پارت_368
از زور گریه نفسم بالا نمیاومد. خیلی سعی میکردم وسط خوندن صدام نلرزه ولی گریه نمیزاشت. حالم خیلی خراب بود. خیلی خیلی خراب بود. آهنگ که تموم شد خودم رو از پشت ساز بیرون کشیدم و به عماد نگاه کردم. فنجون های یخ کرده جلوی روش بود نگاهش روی زمین خیره. ولی از وضعیتش میتونستم بفهمم مثل من حالش خوب نیست. هر دو انگار محتاج سکوت بودیم و تنهایی. به زور سر پا ایستادم و رفتم سمتش. سینی دست نخورده رو برداشتم وگفتم: مگه ساعت 6 پرواز نداری؟ پاشو برو بخواب دیگه.
سرش رو بلند کرد وبه صورت خیسم لبخند تلخی پاشید واز جاش بلند شد و زودتر از من راهیه پله ها شد. پاهام می لرزید. اصلا تمام وجودم میلرزید ولی باید دووم می آودرم. عماد نباید چیزی میفهمیدم. فعلا نباید چیزی میفهمید.
سینی روی میز رو برداشتم و با تنی خسته خودم رو از پله ها بالا کشیدم. حتی تحمل وزن خودم رو نداشتم. رفتن عماد به قدری برام سخت بود که حال و روزم رو اینجوری کنه و اضطراب این اتفاق آخر بدترش کرد. نمیفهمیدم که این اتفاق چرا باید درست یه روز قبل از رفتن عماد اتفاق بیفته که هردومون با دلی گرفته واعصاب خط خطی از هم خداحافظی کنیم.
قهوه ها رو توی سینک خالی کردم و بیسکویت ها رو توی جعبه برگردوندم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه برگشتم توی اتاق. در اتاق عماد بسته بود ولی از نوری که ازپایین در بیرون میزد میشد فهمید که هنوز بیداره. ساعت هنوز 11 هم نشده بود. وارد اتاقم شدم و در رو بستم. خودم رو روی تخت ولو کردم و دستم رو روی چشمام گذاشتم. بغض توی گلوم با اینکه امروز کلی باریده بودم ولی هنوزم مثل اولش پا بر جا بود و بارونی بودم. با صدای بارونی که خودش رو به شیشه ها میکوبید هوس بیرون رفتن به سرم زد. پتوی مسافرتی روی تخت رو چنگ زدم و انداختم رو شونه هام از اتاق زدم بیرون.
در خونه رو باز کردم وارد حیاط شدم. بارون خودش رو محکم به صورتم میکوبید. با اینکه تابستون بود ولی هوا سوز داشت. پتو رو محکم تر به دور خودم پیچیدم و راه افتادم سمت انتهای حیاط. قطره های بارون از روی میله های فلزی تاپ توی حیاط سر میخوردند و روی زمین میریختند. روی تاپ نشستم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم رو سرم رو روی زانوام گذاشتم. چشمام رو بستم و اجازه دادم بارونی که با اشک صورتم مخلوط میشد صورتم رو نوازش کنه.
از همه چی بریده بودم. از این تنهایی خسته شده بودم. از این که هیچ آغوش گرمی سخاوت مندانه تکیه گاه سرم و مامنی برای خالی کردن اشکام نمیشد داشتم داغون میشدم. از این بی پناهی، از این همه تردید، از این همه سوال خسته بودم. از اینکه دلخوشی زندگیم فقط و فقط دلخوش خودش بود خسته بودم. از اینکه دلیل محبت های عماد رو نمیفهمیدم خسته بودم. از اینکه هر بار به خودم دلگرمی میدادم با بی توجهی وبی تفاوتیش خنجر میکشد روی قلبم خسته بودم. کاش میتونستم قلبم رو آروم کنم وبه کامیار جواب مثبت بدم تا از این بی پناهی دربیام. تا کسی پناه روزهای بی کسیم میشد... کاش این قلب لعنتی گیر یه مرد سنگ دل نبود... کاش...
با صدای پایی که نزدیک میشد چشم باز کردم. عماد با چتری که محافظ سرش کرده بود تا بارون خیسش نکنه بالای سرم ایستاده بود. باحرص گفت: معلومه داری چی کار میکنی دختر؟ خیس خالی شدی. پاشو بریم تو الان سرما میخوری. پاشو ببینم.
بازوم توی حلقه ی دستش گیر افتاد. بدون هیچ مقاومتی دنبالش راه افتادم ولی در اصل اصلا جلوی پام رو نمیدیدم. وقتی بی احتیاطی من رو دید دستش رو دور کمرم انداخت . گرمای خوشایند بدنش یکم از لرزم رو کم کرد. عماد وارد خونه شد وبدون حرف من رو کشید سمت پله ها. وارد اتاقم شد و پتوی خیس رو پرت کرد توی حموم و رفت سمت کمد. یه دست لباس نسبتا کلفت برای اون فصل رو بیرون کشید و داد دستم و گفتم: زود لباست رو عوض کن. سرما میخوری. و بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق زد بیرون. لباس ها رو با دستای لرزونم بیرون کشیدم و بعد از پوشیدن لباس هایی که عماد انتخاب کرده بود خودم رو روی تخت انداختم. پتو رو تا روی گردنم بالا کشیدم و بینیم که کیپ شده بود رو بالا کشیدم. مطمئن بودم که سرما خوردم. هر چند که شاید گرمای بدن عماد کار خودش رو مثل یه آنتی ویروس انجام میداد و فردا سرحال تر از همیشه از جام بلند میشدم. چشمای نم ناکم رو روی هم گذاشتم و با فکر اینکه صبح باید زودتر از همیشه بیدار بشم افکار مزاحم رو از توی ذهنم بیرون ریختم تا بتونم بخوابم.
با حس رخوت و سستی چشمام رو باز کردم. چشمام متورم بود و احساس میکردم یه گردو توی گلومه. تمام بدنم داغ بود به جز پاهام. خنکی مطبوعی روی پاهام جریان داشت. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. هوا روشن بود. سریع سرجام نشستم. باید عماد رو بیدار میکردم. همین که سرجام نشستم دیدم پاهام توی لگنه. با حیرت به پاهای لختم نگاه کردم. دستمال خیسی هم کنارم روی تخت بود. خواستم از جام بلند بشم که صدای طلا از توی چهارچوب در شنیده شد: سلام خانوم. کجا میخواید برید؟
همونجوری که به زور خودم رو از روی تخت بلند میکردم گفتم: آقا پرواز داره. باید بیدارش کنم.
romangram.com | @romangram_com