#فانوس_پارت_365
بعد دوباره داد کشید: این آب قند چی شد پس؟
خوبش این بود که اون شب به جز ما و اون دوتا دختر کس دیگه ای توی قسمت بالایی رستوران نبود وگرنه آبرویی برامون نمیموند. گارسون دوان دوان ونفس زنون رسید به میز وبشقابی که لیوان آب قند توش بود رو گرفت سمت عماد. عماد لیوان رو با خشونت چنگ زد وگرفت جلوی دهنم. دهن خشک شدم با ریخته شدن آب قند توی دهنم به تلخی میزد و حالم رو بدتر میکرد. تانصفه های لیوان رو که خوردم حس کردم دیگه نمیتونم. دست عماد رو پس زدم و صاف سرجام نشستم. تنفسم داشت عادی میشد و سرگیجم کم کم داشت از بین میرفت. از جام بلند شدم و آروم گفتم: بریم خونه.
عمادم که عصبی وکلافه بود کتش رو از پشت صندلی چنگ زد وباهم راه افتادیم سمت خروجی. ذهنم در حال انفجار بود. چیزی که سعی داشتم به زور فراموشش کنم دوباره به روحم خط کشید و اونم اصلیت عماد بود. انگار تا زمانی که یه مدرک دال بر صحت حرف هایی که شنیده بودم نمیدیم باورم نمیشد که عمادی که حالا تنها دلخوشی زندگیم بود یه روزی مثل سیروس وآدم های دو رو برش... وای نه! حتی فکرشم برام دیوونه کننده بود. فکر اینکه این مردی که دارم کنارش قدم برمیدارم خودش یه روز جز آدم های کثیفی بوده که از دستشون فراری بودم.
حرف های دختر توی ذهنم مدام تکرار میشد: من همون ژیلام... همونی که یه روز بهش میگفتی خانومم... پارتیه امیر باهم آشنا شدیم... دوهفته ای که توی ویلای ما بودیم.... دوهفته ای که توی ویلای ما بودیم... وای خدا!... این امکان نداشت... عماد من پاک بود... این نگاه هفت رنگ معصوم که توش غم موج میزد مگه میشه کثیف باشه؟... خدا دارم میمیرم... بگو که همش دروغه... بگو که همش یه مشت اراجیفه... بگو... بگو...
تمام طول راه تا خونه رو داشتم گریه میکردم و عمادم چیزی بهم نگفت انگار که اونم فهمیده بود که باید خودم رو خالی کنم. آسمون هم کم کم ابری میشد و آماده ی بارش. انگار که اونم حال خرابم رو فهمیده بود و میخواست خون گریه کنه. وقتی رسیدیم بدون حرف از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم. حتی قدرت بالا رفتن از پله ها رو هم نداشتم. روی یکی از مبل های سالن پایین نشستم و سرم رو که از درد در حال انفجار بود رو گرفتم بین دستام. نمیخواستم این قضیه رو به هیچ عنوان باور کنم. توی ویلام وقتی این حرفا رو شنیدم باورم نشد. الانم نمیخواستم باور کنم. نمیخواستم با فکر کثیف بودن عماد عشقش رو تو دلم به نفرت تبدیل کنم.
عماد برق سالن رو روشن کرد و جلوی پام نشست. سرم رو بالا گرفت و زل زد توی چشمای خیسم. با انگشتش اشک روی صورتم رو گرفت و گفت: بگو... بگو باران... فوشم بده... خودت رو خالی کن... نزار این فکرا داغونت کنه... بریز بیرون... خودخوری نکن... بگو... فقط بگو...
با حرفاش هق هقم بلند تر شد. خودم رو عقب کشیدم و با عجز نالیدم: تو رو خدا... عماد... بگو که همش دروغه... بگو که تو پاکی... بگو که اون دختره تو رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته بود... بگو که معصومیت توی چشمات دروغ نیست... بگو عماد... راضیم کن... بگو... تو رو خدا حرف بزن... نزار خوردشم... نزار فکر کنم تمام این مدت رو پیش یه حیوون زندگی کردم... تو رو خدا حرف بزن... حرف بزن عماد...
انگار که باحرفام بغض کرده باشه به زور آب دهنش رو قورت داد و با همون لحن همیشگیش گفت: من کثیف بودم باران... خیلی کثیف... انقدرکه....
نگاهش رو ازم دزدید. چند لحظه ای به پارکت های کف خیره شد و بعد خیلی ناگهانی صورتم رو بین دستاش گرفت وشروع کرد به حرف زدن. کلماتش رو باحرص بیرون میریخت انگار که مدت ها بوده با خودش برای گفتن یا نگفتن این حرفا کلنجار رفته بوده: انقدر کثیف که حتی میخواستم بره کوچولو ی خونم رو هم بدرم. ولی نتونستم باران. تو پاک بودی. خیلی پاک. این گرگی که جلوی روت نشسته در برابر هیچکس سر تسلیم فرود نیاورد به جز چشمای تو. به جز چشمای توی لعنتی که وادارم کرد دست بکشم از دنیای کثیفم. که دوباره بشم همون عمادی که بودم. تو... آره فقط بخاطر تو من از همه ی کارای کثیفم دست کشیدم. الان من پاکم باران. بخاطر تو پاک شدم. تو منو شستی و پاکم کردی. باران تو هدیه ی خدا بودی به من. د نریز این اشکا رو دختر. بیشتر از این دیوونم نکن.
با بغض و هق هق دست گذاشتم روی دستاش که صورتم رو قاب گرفته بودند و گفت: قسم بخور... قسم بخور که پاکی عماد...
دندون هاش رو روی هم فشار داد و با حرص گفت: قسم میخورم... به همون خدای بالای سرم قسم میخورم که دست از همه ی کثافت کاریام برداشتم.
romangram.com | @romangram_com