#فانوس_پارت_366


با این حرفش انگار آبی ریخت روی شعله ی درونم. گریه ام آروم گرفت و چشمام دیگه دو دو نمیزد. صداقت رو توی چشمای هفت رنگش میدیدم. دستم رو از روی دستاش برداشتم وبی حال به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم. دستای یخم رو توی دستاش گرفت وگفت: بهتری؟

تنها تونستم سرم رو تکون بدم. از جاش بلند شد وکنارم روی مبل نشست. چشمام رو بازکردم و دیدم که دستاش رو گذاشته روی صورتش و نفس های عمیق میکشه. نفس مونده توی سینم رو بیرون دادم وگفتم: قهوه میخوری؟

دستش رو از روی صورتش برداشت و با لبخند تلخی گفت: آره. مرسی.

لبخندی به صورتش پاشیدم و از جام بلند شدم. اول قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم و بعدم برگشتم توی اتاقم. یه تیشرت سفید روی جین ذغالی که پام بود پوشیدم و دستی توی موهام کشیدم. صورتم رنگ پریدگی چند دقیقه قبل رو نداشت. لبخندی برای دلگرمی خودم توی آیینه زدم و از پله ها پایین رفتم. قهوه که آماده شد توی دوتا فنجون ریختم وکنارش هم یه بسته بیسکویت گذاشتم و از پله ها پایین رفتم.





عماد هنوز روی همون مبل نشسته بود و داشت سیگار میکشید. با دیدنم لبخندی زد وسیگارش رو خاموش کرد. سینی رو جلوش گذاشتم و برای اینکه کمی از آشفتگی ذهنش رو کم کنم گفتم: دوست داری برات پیانو بزنم؟

چشماش برقی زد وبا سر حرفم رو تایید کرد. نشستم پشت ساز و چند تا نفس عمیق کشیدم. میخواستم بهترین کارم رو برای عماد بخونم. عمادی که همه ی وجودم بود. پام رو روی پدال فشار دادم و انگشتام رو روی کلاویه ها فشار دادم. صدای مسحور کننده ی پیانو توی سالن میپیچید. یکم که از آهنگ گذشت صدای خودم هم همراهیش کرد.

میخواستم نزدیکتر باشم بین من وتو یک نفس باشه

هر لحظه ازم دورتر میشی شاید همین فاصله بس باشه


romangram.com | @romangram_com