#فانوس_پارت_364
من و ژیلا هر دو متعجب به عماد که داشت از خشم میلرزید نگاه میکردیم. هر دو رنگمون پریده بود داشتیم نفس نفس میزدیم. ژیلا زودتر از من واکنش نشون داد و زد زیرگریه. با گریه از جاش بلند شد و قبل از رفتن اول به من و بعد به عماد نگاهی انداخت و نالید: بد میبینی عماد... خیلی بد...
و بدون حرف از پله ها پایین رفت.
داشتم میلرزیدم. رنگم به شدت پریده بود و چشمام سیاهی میرفت. حال خودم رو نمیفهمیدم. عماد که کاملا مشخص بود هنوز در حال حرص خوردنه رو به گارسونی که داشت با تعجب نگاهمون میکرد داد زد: برو یه لیوان آب قند بیار اونجا واینستا بر و بر منو نگاه نکن.
گارسون که از داد عماد ترسید سریع عقب گرد کرد و از پله ها پایین رفت. عماد که هنوز صورتش از شدت عصبانیت قرمز بود کنارم روی زانو نشست و دستای یخ کردم رو توی دستای داغش گرفت وآروم گفت: خوبی باران؟
بریده بریده ونفس زنون گفتم: اون... دختره... کی... کی بود؟
عماد باحرص نفسش رو محکم داد بیرون. نفسش صورتم رو سوروند. فشار دستاش رو بیشتر کرد وگفت: یه آشغال هرزه.
ـ با... باتو... باتو چی... چی... کار... داشت؟
ـ تو رو خدا آروم بگیر باران. داری میلرزی دختر.
romangram.com | @romangram_com