#فانوس_پارت_362
هنوز هم ازدیدن اطرافسیرنشده بودم. عماد بالذت بهاینهمه بهتمنخیرهنگاهممیکرد. محوطه ی اطراف واقعا فوق العاده بود. رستوران از دو بخش تشکیل شده بود. یه بخش داخلی که دیزاینی ترکیبی از رنگ های آبی و نقره ای و مشکی داشت که فضا رو خیلی رمانتیک کرده بود و یه بخش خارجی که ما نشسته بودیم. این بخش خارجی همون پشت بوم رستوران بود که به طرز فوق العاده ای دیزاین شده بود. رنگ گرم قهوه ای و کرمی و شکلاتی اطراف سردی احتمالی هوا رو از بین میبرد. نورهای قرمز و نارنجی و زردی که فضا رو روشن کرده بود این تاثیر رو دو چندان کرده بود. طاق شیشه ای که بخاطر حالت عدسی مانندش ستاره ها رو نزدیک تر از فاصله ی اصلیشون میکرد فضای بالای سر رو به طرز فوق العاده ای ستاره بارون کرده بود. اما مهم ترین چیز قابل توجه ویویی بود که از اون بالا میشد دید. چون رستوران تقریبا روی یه تپه قرار داشت خیلی راحت میشد اطراف رو دید. سمت راست میز ما دریا با وسعت بی کرانش تا افق ادامه داشت و سمت چپمون کوه با جنگلی که روش رو فرش کرده بود تا آسمون ادامه پیدا میکرد.
انقدر محو اطراف بودم که نفهمیدم گارسون کی اومده. عماد تقریبا داشت داد میزد: باران!!!!
با تعجب سرم رو برگردوندم و بادیدن گارسون سریع خودم رو جمع و جور کردم و منویی که دستش بود رو گرفتم. عماد که گویا غذاش رو سفارش داده بود دست به سینه منتظر من بود. من که واقعا حوصله ی انتخاب غذا رو نداشتم رو به گارسون گفتم: هرچی آقا سفارش دادن برای من هم بیارید. گارسون و عماد هر دو با چشمای گرد شده نگاهم میکردند. عماد زودتر از گارسون به حرف اومد: من گفته بودم هرچی تو سفارش دادی برای من هم بیارن.
اه! بازم گند زدم. دوباره منو رو از روی میز برداشتم و نفسم رو فوت کردم بیرون. با دیدن خوراک میگو بدون اینکه به قیمتش توجهی کنم منو رو بستم و روبه گارسون غذا رو سفارش دادم. گارسون که انگار هنوز هنگ کارای من بود تا چند ثانیه خیره بهم موند که با تشر عماد به خودش اومد. تعظیم کوتاهی کرد و راه افتاد سمت پله ها. من که هنوز از تماشای دریا سیر نشده بودم سرم رو چرخوندم وگفتم: وای عماد! اینجا فوق العاده است!
عماد دوباره به پشتی صندلیش تکیه داد و از توی پاکت سیگارش یه نخ در آورد و گذاشت گوشه ی لبش و با فندکش آتیشش زد. نگاهم رو از دریا گرفتم و به چشمای عماد که زیر اون همه نور گرم فقط عسل شیرین نگاهش مشخص بود نگاه کردم. لبخندی زد و گفتم: چرا زودتر منو نیاوردی اینجا؟
همونطور که کامی از سیگارش میگرفت شونه ای بالا انداخت وگفت: همینجوری.
با اینکه هنوز بخاطر رفتنش ناراحت بودم ولی لبخندم رو از روی لب هام پاک نکردم. نگاهش به دور دست ها جایی بین دریا بازی میکرد. من که سکوتش رو دیدم خودم هم برگشتم و دوباره چشم دوختم به دریا. چقدر این آبی بیکران که زیر نور مهتاب برق میزد رو دوست داشتم. هر چند که همه میگفتند دریا باعث مرگ مامان بوده ولی من میدونستم که پشت غرق شدن ساختگی مامان جریان دیگه ای هم وجود داره. نفسم رو محکم بیرون دادم و چرخیدم. نگاه عماد هنوز روی دریا متوقف بود و داشت سیگار دومش رو دود میکرد. نگاهم از عماد فاصله گرفت و رسید به دوتا دختری که درست پشت عماد نشسته بودند ومیخ ما بودند. با دیدن نگاه خیرشون بی اختیار اخمام رو کشیدم توی هم و زل زدم به هردوشون بلکه از رو برن. ولی انگار که توی این دنیا نباشن به عماد نگاه میکردند و آروم زیر لب باهم حرف میزدند.
گارسون که غذامون رو آورد نگاه عماد از دریا گرفته شد. من هم هر از گاهی نگاهی به اون دوتا دختر می انداختم و اخمام غلیظ تر میشد. عماد بدون حرف سیگارش رو خاموش کرد ومشغول غذاش شد ولی من زیر نگاه های اون دوتا دختر نمیتونستم چیزی بخورم. همینجوری داشتم با غذام بازی میکردم که نگاه عماد روم ثابت شد. با دیدن نگاهش اخمام رو باز کردم و بهش لبخندی زدم. ابروش رو بالا انداخت وگفت: چرا چیزی نمیخوری؟ مشکلی به وجود اومده؟
بی اراده دوباره به اون دوتا دختر نگاه کردم و با اخم گفتم: نه. چیزی نشده.
عماد که رد نگاهم رو دید برگشت ونگاهی به دخترها انداخت. وقتی به سمتم چرخید صورتش از عصبانیت درحد انفجار بود. یکی از دخترها انگار که کشف مهمی کرده باشه رو به دوستش با هیجان چیزی رو تعریف کرد وسریع از جاش بلند شد و اومد سمت ما.
romangram.com | @romangram_com