#فانوس_پارت_361
ـ چرا؟
ـ خونه راحت ترم. بعدم میخوام درس بخونم.
صدای نفس عمیقش رو شنیدم. برگشتم سمتش و فنجون رو گذاشتم جلوش. نباید جلوش ضعف نشون میدادم. نباید میفهمید که با حرفش داغونم کرده. پس لبخندی توی صورتش پاشیدم. لبخندی که از تلخیش خودم هم جا خوردم. پاسخم رو با لبخند تلخ دیگه ای گرفتم و سرم رو زیر انداختم. نمیتونستم توی چشماش زل بزنم. میدونستم اگه نگاهش کنم اشک چشمم لوم میده. سکوتم رو که دید گفت: چمدونم رو جمع میکنی؟
سری تکون دادم و راهیه پله ها شدم. در اتاقش رو باز کردم و توی هواش که پر بود از عطر تلخش نفس عمیقی کشیدم. با بغضی که توی گلوم بود چمدونش رو از زیر تختش بیرون کشیدم و درش رو باز کردم. بار اولش نبود که میرفت سفر. ولی هیچ وقت سفراش اینقدر طولانی نمیشد. همیشه دو سه روزه بر میگشت. مقاوت در برابر اشک هایی که سعی داشتند سد سر راهشون رو بشکنند خیلی سخت بود. ولی خودم رو نگه داشتم. نباید عماد ضعف رو میدید. ضعفی که ناشی از دلتنگی بود که نرفته گریبانم رو گرفته بود.
چند دست کت وشلوار مجلسی که میدونستم احتیاجش میشه رو توی کاور گذاشتم و توی چمدونش جا دادم. چند دست بلوز که حس میکردم به کت و شلواراش میاد رو هم تا زدم و کنار باقیه لباساش گذاشتم. چند دست کروات ابریشمی هم از توی کمدش برداشتم. دو دست لباس راحتی هم براش برداشتم و با حوله اش توی چمدون جا دادم. رفتم سراغ مسواک و شونه و ریش تراشش که با فکر اینکه شاید صبح احتیاجش بشه عقب گرد کردم. کلافه و بغ کرده روی تختش نشستم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا شاید این بغض لعنتی دست از سر گلوم برداره. ولی بدتر با فرو دادن عطر تلخش چونه ام شروع کرد به لرزیدن.
حالا که عشقم به عماد بیشتر شده بود، حالا که داشتم با یه تیکه از وجودش نفس میکشیدم، حالا که فکر یه دقیقه نبودنش منو به مرز جنون میکشید، حالا که داشتم به خواسته ی اون درس میخوندم، حالا که تازه یکم از جو متشنج روزهای قبل کم شده بود عماد باید میرفت؟ خدایا چرا یکم به فکر من نیستی؟ خودت که بهتر از هرکسی میدونی جون من به عماد بنده. خودت که میدونی من چقدر محتاجشم. محتاج نگاه هفت رنگش محتاج صدای مردونه اش محتاج بی محلیاش... خدایا چرا داری این کارو میکنی؟؟؟ چرا؟؟؟
اشک هام بی توجه به مقاومتم روی گونه هام میچکید. ولی به محض شنیدن صدای عماد سریع پاکشون کردم: باران؟؟؟
چند دقیقه بعد جلوی در اتاق بود. بادیدن چمدون روی زمین گفت: جمع کردی؟
لب باز نکردم که بغضم دوباره اجازه ی جولون پیدا نکنه. بخاطر همین هم فقط سرم رو تکون دادم.
لبخندی زد وگفت: پاشو لباست رو بپوش بریم بیرون.
بانگاه گنگی توی چشماش که این بار به سبز میزد خیره شدم. لبخندش هنوز روی لب هاش بود. سری تکون داد و مشتاقانه گفت: پاشو دیگه.
romangram.com | @romangram_com