#فانوس_پارت_360


باخنده از جام بلند شدم وگفتم:تو دل منو خون میکنی.

ابرویی بالا انداخت وگفت: من؟

همونجوری که از پله ها بالا میرفتم گفتم: چایی یاقهوه؟

صداش از پایین بلندشد: قهوه.شیرینشم نکن. تلخ تلخ باشه.

وارد آشپزخونه شدم و قهوه جوش رو روی گازگذاشتم.منتظر درست شدن قهوه به کابینت ها تکیه داده بودم که سروکله اش پیدا شد. پشت اپن ایستاد وگفت :حالا میخوام یه چیزی بگم دلت بیشتر خون شه.

باتعجب نگاهش کردم وگفتم:چی؟؟؟

دستی روی موهاش که تازه یکم بلندشده بود کشیدوگفت:فردا دارم میرم رم.تا سه هفته دیگه هم نمیام.

وا رفتم. عماد داشت چی میگفت؟ میخواست بره ایتالیا؟؟؟ سه هفته؟ بدون من؟ خدایا! یعنی باید سه هفته تو این خونه تنها میموندم؟ که دق کنم؟ وای نه! منی که تا بعد از ظهری که از شرکت برگرده از دلتنگی خفه میشدم حالا باید سه هفته نمیدیدمش؟؟؟ وای... وای...

قیافه ی درهمم رو که دید گفت: دلت جدی جدی خون شده نه؟

روم رو ازش برگردوندم وهمونجوری که قهوه رو توی فنجون میریختم گفتم: از الان بگم که من نمیرم پیش طلا.


romangram.com | @romangram_com