#فانوس_پارت_356
ـ خوب... ناهار آماده شده.
بدون اینکه نگاهم کنه پک دیگه ای به سیگارش زد و گفت: میام الان.
میدونستم باید چیز دیگه ای هم بگم تا از دلش در بیاد. یکم این پا و اون پا کردم و گفتم: خوب... ببخشید عماد. من اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم. ولی این اسم بدجوری ذهنم رو درگیر کرده بود. ناخود آگاه از دهنم پریدم.
عماد سیگار نصفه اش رو توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت: مهم نیست. بریم که خیلی گرسنمه.
بعد از این همه مدت دیگه اخلاق های عماد رو خوب میشناخت. ناراحت شده بود به دل هم گرفته بود ولی به روی من نمی آورد. همین کاراش بیشتر دیوونه ام میکرد. اگه دردش رو بهم میگفت اگه میگفت که دلخوره شاید خیلی راحت تر از سکوت سنگینش برام قابل هضم میشد. ولی اون همیشه در برابر خطاهای من سکوت کرده بود. همین سکوتش بیشتر عذابم میداد. با بی حوصلگی تمام غذاش رو ریختم وجلوش گذاشتم. خودم هم دوتا تیکه برداشتم وبا بی میلی شروع به خوردن کردم.
وسط غذا یهو گفت: کی بگم ایمان بیاد؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم: برای چی؟
ـ درس دیگه.
ـ نمیخواد اونو به زحمت بندازی. خودش کلی کار داره. خودم میخونم اگه مشکلی داشتم ازش میپرسم.
ـ راحته درسا؟
romangram.com | @romangram_com