#فانوس_پارت_355
قبل از اینکه از جام بلند بشم و صورت خیسم رو ازش پنهون کنم چونه ام اسیر مشتش شد. صورتم رو بالا گرفت و به چشمام خیره شد. ابرویی بالا انداخت وگفت: چقدر دل نازکی دختر. یه زخمه دیگه.
بینیم رو بالا کشیدم وصورتم رو عقب کشیدم. همونجوری که وسایل رو جمع میکردم گفتم: باید بهم میگفتی عماد. من اصلا دلم نمیخواست تو رو اینجوری ببینم. تو آیینه به خودت نگاه کردی؟ ندیدی چقدر لاغر شدی؟ همش تقصیر منه عوضیه... اه! لعنت به من.
لبخندی روی لب هاش نشست و گفت: تقصیر توی عوضی نیست. تقصیر منه عوضیه که دلم نمیاومد درد کشیدن تو رو ببینم.
برگشتم سمتش و با عجز گفتم: چرا؟ چرا من برات مهمم عماد؟
ـ تو منو یاد کسی میندازی که برام خیلی عزیز بود.
باکمی تردید گفتم: نفس؟
با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و با غیض گفت: مگه نگفتم این اسم رو فراموش کن؟
آهی از سر حسرت کشیدم و مشغول سرخ کردن کتلت ها شدم. عمادم که انگار از شنیدن این اسم عصبی شده باشه از جا بلند شد و از پله ها بالا رفت. نمیتونستم بفهمم چه مرگشه. نمیتونستم درکش کنم. یه چیزی تو گذشته بود که عماد داشت ازش فرار میکرد. یه چیزی که شاید به صاحب این اسم مربوط میشد. نفس... . حس میکردم گوشه گوشه ی این خونه با شنیدن این اسم حال وهوای دیگه ای به خودش گرفته. انگار تک تک اجزای خونه داشتند با هم این اسم رو صدا میکردند. کلافه بودم. سرم از حجم افکار دیوونه کننده ی توی ذهنم درد گرفته بود.
من احمق چرا نمیتونستم هیچ کمکی به عماد بکنم؟ عمادی که این همه خوبی درحقم کرده بود. عمادی که به قول خودش طاقت دیدن دردم رو نداشت. پس من احمق چرا فقط نمک روی زخمش بودم؟ چرا هیچ وقت هیچ کاری برای تسکین درد توی سینش نمیکردم؟ دردی که گاهی چنان از چشماش سریز میشد که طاقت زل زدن توی چشمای هفت رنگش رو ازم میگرفت. عماد تنها بود. خیلی تنها. این رو فقط منی که کنارش بودم میفهمیدم.
وقتی کتلت ها رو سرخ کردم از پله ها بالا رفتم. میدونستم از دستم دلخوره باید یه جوری از توی دلش در می آوردم. در اتاقش بسته بود. دستم رو بالا بردم و بعد از گفتن بسم الله ی در زدم. چند دقیقه ای گذشت که صدای گرفتش بلند شد: بله؟
در رو باز کردم وبه داخل نگاه کردم. کنار پنجره ایستاده بود و سیگاری که به انتها رسیده بود توی دستش بود. دست دراز کرد وسیگار دیگه ای از توی جعبه اش برداشت و با ته فیلتر سیگار قبلی روشنش کرد و بعد از این که کام عمیقی ازش گرفت و دودش رو توی شیشه بیرون داد گفت: کار تو بگو.
romangram.com | @romangram_com