#فانوس_پارت_354


چرخیدم تا وقتی که در رو باز میکنه ببینمش. در باز شد و عماد با سر و وضعی ژولیده که نشون از تازه بیدار شدنش میداد جلوی در نمایان شد. لبخندی بهش زدم وگفتم: ظهرت بخیر آقای خوش خواب.

دستی روی موهاش چند سانتیش کشید وگفت: گفتم بشین درس بخون. نگفتم خودت رو خفه کنی که. شرط میبندم از وقتی بیدارشدی تو این اتاقی.

با خنده از جام بلند شدم وگفتم: شرط رو بردی. حالا به عنوان جایزه ناهار چی دوست داری درست کنم؟

لبخندی زد وگفت: هرچی که میخوای درست کن. فقط زود باش که عجیب گرسنمه.

باخنده از کنارش رد شدم گفتم: داری کم کم شیکم میاری ها. حواست باشه.

همونجوری که از پله ها پایین میرفتم صداش رو شنیدم و خندم شدت گرفت: مرد بدون شیکم مثل خونه ی بدون تراس میمونه.

وارد آشپزخونه شدم و در یخچال رو باز کردم. انقدر گرم درس بودم که حتی یادم رفت باید ناهار درست کنم. چیزی هم به ذهنم نمیرسید که درست کنم. یکم دور خودم چرخیدم تا بالاخره تصمیم گرفتم کتلت درست کنم. سری مشغول پوست کندن سیب زمینی شدم. داشتم مایه ی کتلت رو چنگ میزدم که خوب باهم مخلوط بشن که سر و کله ی عمادم پیدا شد.حوله ای روی شونه هاش بود وداشت گوشش رو پاک میکرد. دست از کار کشیدم وگفتم: پهلوت رو بستی؟

نشست پشت یکی از صندلی ها وگفت: ولش کن بابا. خوب شده دیگه.

با غیظ گفتم: یعنی چی؟ میدونی اگه زخمت سرما بخوره واویلاست؟ چرا حرف گوش نمیدی آخه؟

باخنده شونه ای بالا انداخت ومشغول خشک کردن موهاش شد. دستام رو شستم و ازتوی جعبه ی کمک های اولیه باند و چسب برداشتم. اول روی یه پنبه یکم بتادین ریختم و نشستم کنارش. لبه ی تیشرت قهوهایش رو بالا کشیدم وبه بخیه هاش نگاه کردم. چون یه بار بخیه هاش باز شده بود و دوباره بخیه کرده بودند پهلوش پر از زخم بود. با دیدن وضعیتش دلم ریش شد. به زور بغض توی گلوم رو فرو دادم و پنبه رو آروم کشیدم روی زخمش. از منقبض شدن عضله های شکمش میشد فهمید که هنوزم درد داره. نمیتونستم جلوی ریزش اشک هام رو بگیرم. سرم رو پایین انداخته بودم و مشغول پانسمان پهلوش بودم.


romangram.com | @romangram_com