#فانوس_پارت_357

ـ درسای عمومی رو بلدم فقط باید رو تخصصی ها کار کنم.

ـ اگه بری دانشگاه هنر و اونجا لیسانس موسیقی بگیری اگه موسسه بزنی خیلی به کارت میاد.

با خنده گفتم: اوه! حالا کو تا اون موقعه.

ـ دیر نیست.

سکوت رو ترجیح دادم ودیگه چیزی نگفتم. شاید عماد راست میگفت و تا چند وقت دیگه موسسه رو میزدم. خودم هم بدم نمی اومد که سرم یه جوری گرم بشه. بیکاری توی اون خونه ی دراندشت مسئله ای بود برای خودش.باید یه کاری میکردم تا ذهنم کمتر روی همه چیز زوم کنه و پدر مغزم رو با سوالاش در بیاره.

همه چیز افتاده بود روی روال سابق. صبح ساعت 6 از خواب بیدار میشدم و بعد از حموم کردن و آماده کردن صبحانه مشغول جمع کردن اتاق درهم ریخته ی عماد میشدم و صداش میکردم. بعد از رفتن عماد به شرکت میشستم پشت میز چوبی اتاق مطالعه و تا ظهر فقط درس میخوندم. وقتی صدای شکمم گرسنگیش رو اعلام میکرد از جام بلند میشدم و برای خودم غذا آماده میکردم. بعد از ناهار دوباره میشستم پشت میز و تا ساعت 4 به کوب درس میخوندم و بعدش برای تفریح میرفتم پشت ساز. ایمان که دیگه فهمیده بود من برای زدن نیاز به آقا بالا سر ندارم چند تا پارتیتور جدید برام گذاشته بود که همه رو تمرین میکردم. وقتی کاملا غرق صدای ساز میشدم صدای عماد رو که هر بار یه جوری از صدام تعریف میکرد رو میشنیدم و با خوشحالی ازش پذیرایی میکردم و مشغول درست کردن شام میشدم. بعد از خوردن شام و شستن ظرف ها عماد به اتاقش میرفت و من هم که از خستگی چشمام باز نمیشد روی تخت بی هوش میشدم.

از اینکه زندگیم طبق یه برنامه ی منظم حرکت میکرد و دیگه برای گذران زمان غصه نداشتم خوشحال بودم. از طرفی هم انقدر برای مرور کردن درس هام شوق و ذوق داشتم که اگه میشد کتاب ها رو با خودم توی رخت خواب هم میبردم و تا دقیقه آخری که چشمم باز بود درس میخوندم. ولی هر بار با تشر عماد از پشت میز بلند میشدم و راهی اتاقم میشدم. مدام میگفت نباید به خودم سخت بگیرم. فکر میکرد که بخاطر اون اینجوری خودم رو توی درس غرق کردم و نمیدونست که خودم مشتاق تر از هرکس دیگه ای ام.

اون روز طبق معمول هر روز ساعت 4، پشت ساز نشسته بود وداشتم آهنگ جدیدی رو تمرین میکردم.

پرم از درد دلتنگی واسم راهی نمیمونه

تو که خوب و خوشی بی من بدون تو دلم خونه

دلم خــــــــــونه دلم خـــــــــونه

romangram.com | @romangram_com