#فانوس_پارت_346


ـ حرف گوش کن باران.

نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: دکتر به تو چند روز استراحت مطلق داده نه به من.

ـ ولی توام عمل داشتی. بدنت هنوز به وضعیت الانت عادت نکرده. باید یکم استراحت کنی.

ـ باشه بابا. تو بگیر بخواب منم میخوابم.

دست دراز کرد و پاکت سیگارش رو از روی میز برداشت. همین که خواست سیگاری بیرون بکشه گفتم: عماد! مثلا مریضی ها.

با خنده یه نخ رو گوشه ی لبش گذاشت و گفت: من خمار این یه نخم. دوماه تو بیمارستان که نتونستم بکشم حالا هم تو گیر نده جون مادرت.

میدونستم که نمیتونم راضیش کنم. همینجوری که اخم غلیظی بین ابروهام جاخوش کرده بود سینی رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.

بعد از شستن ظرف ها بی اختیار از پله ها پایین رفتم و نشستم پشت ساز. بعد از دو ماه دلم حسابی برای پیانو زدن تنگ شده بود. دستم رو روی کلیدها کشیدم و چشمام رو بستم. خنکی کلیدها انگشتام رو قلقلک میداد. پام رو روی پدال های پیانو فشار دادم و شروع کردم به زدن قطعه ای که زمانی که کلاسیک کار میکردم خیلی دوسش داشتم. صدای ساز توی سالن میپیچید و هیجانم رو بیشتر میکرد. چند بار پشت سر هم قطعه رو زدم که خسته شدم.

از جام بلند شدم و در خونه رو باز کردم. باد گرم آخر بهار صورتم رو نوازش میکرد. دمپایی های جلوی در رو پام کردم و از خونه زدم بیرون. درخت های جای شکوفه هاشون رو به میوه های کوچیکی که تازه داشت رشد میکرد میداد. بوی لاله عباسی و محبوب شب توی فضا پیچیده بود. بادی که توی درخت های میپیچید صدای آروم نغمه ی پرنده های رو هم باخودش می آورد.

یکم که توی حیاط قدم زدم حس کردم پهلوم درد گرفته. برگشتم سمت خونه و از پله ها بالا رفتم. همین که خواستم وارد اتاقم بشم صدای عماد رو شنیدم: بهت میگم سرپا واینستا هوس هوا خوری به سرت میزنه؟


romangram.com | @romangram_com