#فانوس_پارت_345

ـ رفت.

چند لحظه با تردید نگاهم کرد وگفت: رفت؟؟؟ کجا رفت؟

ـ برگشت تهران.

ـ چرا برای ناهار نگهش نداشتی بعد بره؟

ـ بهش اصرار کردم. خودش قبول نکرد.

اخماش رو توی هم کشید و سری تکون داد. چون حس کردم ناراحت شده سریع گفتم: بخدا من خیلی اصرار کردم. خودش گفت کار داره و...

ـ میدونم. غذاتو بخور.

سرم رو پایین انداختم و به قاشق هاش که توی ظرف سوپش فرو میرفت نگاه کردم. سرم رو کج کردم و گفتم: از دست من ناراحتی؟

همونجوری که غذای توی دهنش رو قورت میداد گفت: نه.

نگاهی به صورتش انداختم. اثری از اخم غلیظ دقایق پیش توی چهره اش نبود ولی خطی بین ابروهای پرپشت و سیاهش افتاده بود و اخم خفیفی رو روی صورتش نشونده بود. با بی میلی چند قاشق غذا رو به زور فرو دادم و وقتی غذای عماد تموم شد ظرف ها رو جمع کردم که ببرم. قبل از اینکه از جام بلند بشم گفت: نمیخواد وایستی ظرفا رو بشوری ها. برگرد بالا استراحت کن.

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: من حالم خوبه.

romangram.com | @romangram_com