#فانوس_پارت_344


یه قدم بهم نزدیک شد وگفت: مواظب خودت باش. زیادم به خودت فشار نیار تو تازه عمل کردی. سر پا موندن زیاد برات خوب نیست.

لبخندی بهش زدم وگفتم: باشه.

کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: خوب دیگه. امیدوارم بازم ببینمت. خدافظ.

چند قدمی تا دم پله ها بدرقه اش کردم وگفتم: خدافظ.

توی آخرین پله برگشت ونگاهم کرد نفسش رو سنگین بیرون داد و از دید رسم خارج شد.

غذا که آماده شد توی دو تا بشقاب ریختم با یه پارچ آب و دو تا کاسه ماست و سبزیی خوردن راه افتادم سمت اتاق عماد. در اتاق رو باز کردم. همچنان دستش روی چشماش بود ولی از تنفس منظمش میشد فهمید که خوابه. سینی رو روی میز گذاشتم و رفتم کنارش نشستم. آروم صداش زدم: عماد؟... برات ناهار آوردم... بلند میشی؟

تکونی خورد و دستش رو از روی چشماش برداشت. نفسش رو بیرون داد و چشم باز کرد. لبخندی بهش زدم و گفتم: برات سوپ درست کردم.

سرجاش نشست و گفت: بابا من اومدم خونه که از دست سوپ خوردن راحت بشم. حالا تو برام سوپ درست کردی؟؟؟

باخنده سینی رو گذاشتم بینمون و گفتم: بزار این یه ماه بگذره بعد همش غذاهایی که دوست داری درست میکنم.

یه قاشق از سوپ رو خورد وگفت: کامیار کجاست؟


romangram.com | @romangram_com