#فانوس_پارت_347

برگشتم سمتش. روی تخت دراز کشیده بود و سیگاری هم لای انگشتاش دود میکرد. به در بسته ی اتاقم تکیه دادم وگفتم: تو چرا زاغ سیاه منو چوب میزنی؟

ـ تو چرا حرف گوش نمیدی؟

کلافه روم رو برگردوندم وگفتم: حوصله ی بحث ندارم. خوابم میاد. کاری نداری؟

ـ نه.

در اتاق رو پشت سرم بستم و نفسم رو بیرون دادم. باکسی که کامیار برام از خونه آورده بود هنوز کنار تختم بود و من توی بیمارستان حوصله ی خوندن هیچ کدوم از کتاب هاش رو پیدا نکرده بودم. رفتم سمتش و از توی باکس دفتر جلد چرمم رو بیرون کشیدم. دستی روش کشیدم و ورقش زدم. درست تا اونجایی نوشته بودم که عماد قرار بود من رو ببره سرخاک مامان. نمیدونم ولی حس میکردم توان نوشتن باقیش رو ندارم.

توان نوشتن زجری که اویل بودنم توی این خونه کشیدم، کابوس های شبانم، اخلاق های عجیب و غریب عماد، عشقی که کم کم توی وجودم داشت شکل میگرفت رو نداشتم. از طرفی هم حس میکردم اگه این حرف ها نوشته بشه و روزی بیفته دست عماد پاک آبروم رفته. پس باید بیخیال به قول عماد تجدید خاطرات خوش گذشته میشدم. همون مقداری هم که نوشته بودم کلی از بار بغض توی گلوم رو کمتر کرده بود.

دفتر رو توی کمد کنار وسایل نقاشیم گذاشتم و خودم هم روی تخت ولو شدم. باد خنکی که از کولر میاومد پوستم رو مور مور میکرد. چشمام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. هوا رو توی ریه هام نگه داشتم و چند ثانیه بعد سنگین رهاش کردم. هنوز نمیدونستم که چی در انتظارمه. هنوز آینده برام گنگ بود. هنوز سوال های گذشته درست مثل خنجر توی قلبم فرو میرفت. ولی هیچ چاره ای به جز صبر کردن نداشتم. باید صبر میکردم تا مرور زمان جواب همه ی سوال هام رو بده.

ایمان با لبخندی نگاهم میکرد ولی عماد اخماش توی هم بود. آهنگ که تموم شد عماد قبل از هر چیزی گفت: ایمان تو دوتا آهنگ درست و درمون بلند نیستی یاد باران بدی؟ چرا همش غمگینه؟

ایمان برگشت سمت عماد وگفت: خوب باید آهنگ هایی براش بیارم که با پیانو بتونه بزنه دیگه. وگرنه بیاد گیتار یادش بدم هرچی آهنگ شاد خواست بزنه.

ـ نه. من همین آهنگ غمگین ها رو دوست دارم. ایمان این پارتیتورم تموم کردما.

چشمای ایمان گرد شد. با ناباوری گفت: نه!

romangram.com | @romangram_com