#فانوس_پارت_340


دکتر با خنده سری تکون داد و گفت: امان از دست شما. خیلی خوب من حرفی ندارم. ولی هر دوتون تا یه ماه باید غذاهای سبک وترجیحا آبکی بخورید تا هردوتون به وضعیت جدید عادت کنید.

من و عماد هر دو سری تکون دادیم. دکتر که از اتاق رفت بیرون. باخنده به عماد نگاه کردم وگفتم: این یه هفته یه جوری ازت پرستاری کنم از هرچی پرستاریه سیر شی!

با خنده دراز کشید وگفت: اوه اوه! پس فاتحه ام خونده است.

همونطورکه میخندیدم از جام بلند شدم و دوتا کمپوت از توی یخچال برداشتم و یکش رو دادم دست عماد. قیافش رو تو هم کرد وگفت: دیگه داره حالم از هرچی کمپوت و سوپه بهم میخوره. دلم هوسه یه جوجه ی مشت کرده.

همونطوری که در کمپوت ها رو باز میکردم گفتم: چه خوش اشتها. چیز دیگه میل ندارید؟

در اتاق باز شد وایمان وارد اتاق شد. با دیدن خنده روی صورت های ما گفت: سر خوشیدا. یکی نیست به من بگه اخه این دوتا که از توام سالم تراند به مراقبت احتیاج دارن که تو چسبیدی بهشون ولشونم نمیکنی؟

عماد: چته باز غرغرات شروع شده؟؟؟

ایمان: دو ماهه است منو از کارو زندگی انداختی تازه میپرسی چته؟

عماد: من که گفتم دیگه تو نمیخواد بمونی. کامیار هست. خودت عین بز میای اینجا به من چه.

ایمان دستی به کمر شد وگفت: دستت درد نکنه دیگه. خوب مزدمون رو دادی.


romangram.com | @romangram_com