#فانوس_پارت_339
همون موقعه در باز شد و دکتر احدی وارد اتاق شد. با دیدن من لبخندی زد وگفت: بهتری؟
ـ آره.
به عماد نگاه کرد وگفت: تو چی؟؟؟
عماد لبخندی زد وگفت: زنده ام هنوز.
حس میکردم هنوز درد داره و چیزی به روی من نمیاره. رنگم پریده بود و زیر لب دعا دعا میکردم که حالش چندان وخیم نباشه. دکتر زد سرشونه ی عماد وگفت: ببین میتونی این دختر رو سکته بدی. بعد نگاهی به صورت رنگ پریده ی من کرد وگفت: نترس بابا. حال این از من و تو خیلی بهتره.
عماد دستاش رو بالای سرش برد وکش و قوسی به بدنش داد وگفت: فردا منم میرم خونه.
دکتر که داشت وضعیت عماد رو چک میکرد گفت: زوده حالا. یه دو روز دیگه باید بخوابی.
عماد: تو خونه ام میتونم بخوابم.
دکتر: من که میدونم تو پات برسه خونه نمیگیری عین یه مریض درست درمون رو تختت بخوابی. پا میشی میری اون شرکت خراب شده.
پریدم وسط حرفشون وگفتم: من نمیزارم از تختش بیاد بیرون.
عماد و دکتر باتعجب نگاهم کردند. عماد زودتر به خودش اومد و لبخندی کنار لبش نشست. رو کرد به دکتر و گفت: خیالت تخت دکتر. با وجود چنین پرستاری یه هفته ای هم باید تو خونه بخوابم.
romangram.com | @romangram_com