#فانوس_پارت_332
چشمام رو روی هم فشار دادم وگفتم: دوست ندارم چیزی بشنوم. میخوام بخوابم. لطفا برو بیرون.
زیر لب گفت: دختره ی لج باز. رفت سمت در و بعد از خاموش کردن برق از اتاق زد بیرون. حالم اصلا خوب نبود. دیدن عماد توی اون وضعیت وفکر اینکه تمام این مشکلات به خاطر من به وجود اومده زجرم میداد. اینکه عماد با این کاراش داشت منو پایبند خودش میکرد و از طرفی هم هیچ حرفی راجع به خواستن من نمیزد. از همه چیز خسته شده بودم. حس میکردم شخصیتم داره خورد میشه. شخصیتی که هر چند اتفاقات گذشته ترک دارش کرده بود ولی رفتار های اخیر اطرافیانم بدترش میکرد.
ـ شنیدم دیشب پاشدی رفتی بیمارستان گردی؟
لبخند تلخی زدم وگفتم: شایعه است.
پانسمان پهلوم رو محکم کشید وگفت: که شایعه است دیگه، آره؟
جیغ کوتاهی کشیدم وگفتم: دکتر... پهلوم....
نگاهی به زخم انداخت وگفت: برو خدا رو شکر کن خون ریزی نکرده وگرنه عماد میکشتدت.
لای پلکام رو باز کردم وگفتم: همه چیز رو به راهه؟
همونجوری که پانسمان رو عوض میکرد گفت: آره. خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم بدنت داره عادت میکنه. انگار از اول کلیه ی عماد رو فیت بدن تو ساخته بودند.
ـ کی میتونم آب بخورم؟
romangram.com | @romangram_com