#فانوس_پارت_331
ـ چرا اینقدر سخت میگیری؟ وقتی من یه کلیه ی بی کار تو بدنم دارم چرا باید بزارم تو درد بکشی؟
ـ عماد... تو.... یعنی... تو به من...
دراتاق به شدت باز شد وصدای کامیار بلند شد: عماد باران...
سرش به سمت من چرخید و متعجب نگاهم کرد وگفت: تو اینجا چی کار میکنی؟
عماد با اخم گفت: اینجوری حواست بهش هست دیگه؟
کامیار: بخدا اصلن نفهمیدم کی از جاش بلند شده.
عماد: برش گردون تو اتاقش. سرپا بودن براش خوب نیست.
کامیار اومدم سمتم و کمکم کرد از جام بلند شم. جلوی در برگشتم وبه عماد نگاه کردم. بهم لبخندی زد و چیزی نگفت. پلک زدم و دو قطره اشک روی زمین ریخت. سرم رو چرخوندم و برگشتم توی اتاق. روی تختم خوابیدم و سرم رو لای بالشت پنهان کردم. کامیار ملحفه رو روم کشید وگفت: چه جوری ازجات بلند شدی دختر؟
باصدای گرفته ای گفتم: میشه برق رو خاموش کنی؟
همونجوری دست به سینه بالای سرم ایستاده بود. بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: چیزی شده؟
نفسش رو محکم بیرون داد وگفت: چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
romangram.com | @romangram_com