#فانوس_پارت_329
ـ خواب بود.
ـ برگرد تو اتاقت باران.
ـ حالم خوبه بخدا. بزار یکم پیشت بمونم.
ـ سر پا بودن برات خوب نیست.
ـ خوب میشینم. و سریع روی صندلی نشستم وسعی کردم بخاطر درد پهلوم قیافم در هم نشه.
ـ گفتم برگرد.
ـ خواهش میکنم. فقط یکم.
کلافه به پشتی تختش تکیه داد وگفت: چی کار داری؟
دو قطره اشکی که روی صورتم قل میخورد رو گرفتم وبا صدای بغض آلودی گفتم: چرا این کارو کردی عماد؟ چرا بهم نگفتی؟
ـ بهت میگفتم چی کار میکردی که حالا که نگفتم نکردی؟
ـ تو باید به من حق انتخاب میدادی. شاید اصلن من دلم نمیخواست که کلیه ی تو بیاد تو بدنم.
romangram.com | @romangram_com