#فانوس_پارت_328


نیاز: حالا بحث نکنید. پاشید بریم بیرون باید استراحت کنه. کامیار توام برو از دکترش بپرس چیزی میتونه بخوره یانه. طفلک خیلی ضعیف شده.

صدای قدم هایی که داشتند میرفتند سمت در رو میشنیدم. اشک هام بی محابا روی بالشت میریخت و بغض توی گلوم رو کم کم خالی میکرد. من چی کار کرده بودم؟ با دست خودم به عشقم، به عمادی که جونم واسه نفساش در میرفت صدمه زده بودم؟ خدایا این چه دردیه که باید تحمل کنم؟ خدایا دارم تقاص کدوم گناه رو اینقدر سنگین پس میدم؟ کجای راهم رو کج رفتم که حالا داری اینجوری مجازاتم میکنی؟ خدایا... خودت مواظبش باش. اگه یه تارمو از سرش کم بشه من دیگه زنده نمیمونم. میسپارمش دست خودت. مواظبش باش...

تاریکی اتاق و سکوتی که همه جا رو فرارگرفته بود بی خوابم کرده بود. کامیار کنارم روی صندلی خوابش برده بود و از صدای خروپفش کاملا مشخص بود که خوابش عمیق شده. نگاهی به محفظه ی سرمی که توی دستم بود کردم. تموم شده بود. آروم سوزن رو از توی آنژیوکت بیرون کشیدم. خودم رو تکون دادم وسر جام صاف نشستم. پهلوم شروع کرد به ذوق ذوق کردن. ولی باید کارم رو انجام میدادم.

پاهام رو از تخت آویزون کردم. پهلوم به سوزش افتاده بود ولی اهمیتی بهش ندادم. پاهای برهنه ام رو روی سردی سنگ های کف گذاشتم. خنکی خوشایندی به پاهام سرازیر شد. همین که اولین قدم رو برداشتم سرگیجه به جونم افتاد. سریع دستم رو به دیوار گرفتم که نخورم زمین. پهلوم مدام تیر میکشد دستم رو روی پانسمان گذاشتم وفشار دادم. الهی من بمیرم. عمادم با این درد چند بار این راه رو اومده بود و برگشته بود؟ خدایا من چه غلطی کرده بودم؟ ولی باید هرجور شده میرفتم. با تمام زورم خودم رو به در رسوندم و بازش کردم. برگشتم وبه کامیار که همچنان خواب بود نگاه کردم و از اتاق زدم بیرون.

هیچ پرستاری توی سالن نبود. قدم هام رو کشیدم سمت در کناری و بازش کردم. کسی توی اتاق نبود و عمادم روی تخت، خواب بود. یکی از دستاش روی پیشونیش بود و یکی هم کنار بدنش بود. بغض توی گلوم با دیدنش شکست. همونجوری که سعی میکردم بخاطر تاری دیدی که اشک هام ایجاده کرده بودند نخورم زمین خودم رو به کنار تختش کشیدم. مثل همیشه توی خواب شبیه پسر بچه های معصوم شده بود. البته این بار مثل یه پسر بچه ی مریض معصوم.

زیر چشمای خوش رنگش گود افتاده بود وگونه هاش یکم تو رفته بود. حس میکردم لاغرترم شده. دست لرزونم رو جلو بردم و ملحفه ای که تا وسط های صورتش کشیده شده بود رو کنار زدم تا بتونم درست تر صورتش رو ببینم. دیگه درد برام اهمیتی نداشت. همین که میدیدمش وحس میکردم که حالش خوبه برام کافی بود. همین که خواستم ملحفه رو درست کنم بخاطر سرگیجه دستم محکم به گردنش خورد و همین باعث شد که چشم باز کنه.

سریع پریدم عقب و تند تند اشک هام رو پاک کردم. همونجوری میگفتم: ببخشید. نمیخواستم بیدارت کنم.

با تعجب سرجاش نیم خیز شد وگفت: تو اینجا چی کار میکنی؟

ـ اومدم ببینم حالت خوبه یانه.

ـ دیوونه چرا راه افتادی؟ میخوای خودتو به کشتن بدی؟ اون کامیار ابله کجاست که تو پاشدی راه افتادی؟


romangram.com | @romangram_com