#فانوس_پارت_327
ـ نمیشه چیزی بخورم؟
سها: نمیدونم. باید از دکترت بپرسی.
ـ عماد خوبه؟
سها: بهتره. تازه خوابش برده.
ـ میشه برم ببینمش؟
کامیار عصبی گفت: بخیه های اون باز شد کافیه.
با یادآوری دوباره ی این موضوع اخمام رفت توی هم. من واقعا قصد اینکه صدمه ای به عماد بزنم رو نداشتم. اصلا مگه من میدونستم که عماد عمل کرده که بدونم راه رفتن براش بده؟ چرا همه من رو مقصر میدونستند؟ مگه من چی کار کرده بودم؟ بغض توی گلوم داشت رشد میکرد. میدونستم که نمیتونم جلوی خیس شدن چشمام رو بگیرم. سرم رو بردم زیر لحاف وبی صدای گریه کردم. صدای جروبحث آروم سها وکامیار رو میشنیدم.
سها: میمیری جلو زبونت رو بگیری؟
کامیار: من منظوری نداشتم.
سها: ولی ناراحتش کردی. این بیچاره خودش کم مشکل داره که توام هی زخم زبون میزنی؟
کامیار: بخدا من نمیخواستم ناراحتش کنم.
romangram.com | @romangram_com