#فانوس_پارت_295
با تردید نگاهش کردم. میترسیدم از رفتنش حالا که کسی رو نداشتم. لبخندی زدو دستم رو گرفت بین دستاشو گفت: قول میدم دیگه قالت نزارم.
لبخندی برای اطمینانش زدم و رفتنش رو تا جایی که از پیچ سالن گذشت تماشا کردم. وقتی از دیدرسم خارج شد سرم رو پایین انداختم ونفسم رو محکم بیرون دادم. میدونستم که برمیگرده ولی نمیدونستم که چرا این دلشوره ی لعنتی قصد بند اومدن رو نداشت.
برگشتم وقدم به داخل آزمایشگاه گذاشتم. دکتر احدی داشت با یکی از پرستارها حرف میزد. با دیدن من سر بلند کرد واومد نزدیکم. گفت: آماده ای؟
ـ بله.
رو کرد به یکی از پرستارا وچیزی بهش گفت. پرستار سری تکون داد وبه من اشاره کردکه دنبالش برم. توی تمام مدتی که داشتم آزمایش میدادم به این فکر میکردم که اگه مامان بود دیگه اینقدر دلشوره ونگرانی نداشتم. خودم رو به دست دعاهاش میسپردم و میگفتم هرچه بادا باد. با یادآوری مامان ناخودآگاه اشکی توی چشمام جمع شده بود که بیشتر از اون اجازه ی پیش روی بهش ندادم. باید قوی می بودم. باید به خودم دلداری میدادم. نگرانی خودم رو هم نداشتم. حس میکردم برای کس دیگه ای قراره اتفاقی بیوفته که من نمیتونم از وقوعش جلوگیری کنم.
ـ کارت تموم شد؟
برگشتم وبا دیدنش جا خوردم. ازجام بلندشدم و رو به روش ایستادم. نگاهم همچنان روی موهاش ثابت بود. باخنده گفت: چیه؟ آدم ندیدی؟
ـ چرا موهاتو زدی؟
ـ خوب نشده؟
یک بار دیگه به موهاش که چند سانتی متری بیشتر ازش نمونده بود نگاهی انداختم. صورتش بخاطر اینکه دیگه قاب موهای مشکیش دورش نبود بزرگتر به نظر میرسید. نگاهی به چشمای هفت رنگش که توی اون نور کم به قهوه ای میزد کردم وگفتم: چرا بهت میاد.
ـ کارت تموم شده؟
romangram.com | @romangram_com