#فانوس_پارت_259
ـ میشنوم.
ـ شنیدنی ها رو شنیدی، اومدم جوابت رو بگی.
سرم رو بلند کردم و متعجب نگاهش کردم. لب هام روخیس کردم وگفتم: منظورت چیه؟
ابرویی بالا انداخت وگفت: نمیخوای بگی که کامیار هیچی بهت نگفته؟
با یادآوری ظهر دوباره بغض توی گلوم شکل گرفت. پس عماد اومده بود جواب خواستگاری برادرش رو بگیره. پس عمادم راضی بود به این ازدواج. ای خدا این چه زجریه که عشقم اومده من رو برای برادرش خواستگاری میکنه؟ حاضر بودم بمیرم ولی همچین اتفاقی نیفته. حاضرم تموم زندگیم رو بدم و این یه خواب بیشتر نباشه. خدایا چرا من؟ چرا این همه بدبختی سهم منه؟ گناهم چیه به درگاهت؟
به زور بغضم رو فرو دادم وگفتم: من جوابش رو دادم.
ـ میخوام یه بار دیگه به من بگی.
ـ من نمیتونم خوشبختش کنم.
ـ چرا؟
ـ چون بهش علاقه ندارم.
ـ علاقه بعد از ازدواجم میتونه به وجود بیاد.
romangram.com | @romangram_com