#فانوس_پارت_258
باحرص در رو بستم وبه هق هقم اجازه ی رهایی دادم. صدای قدم های کامیار که داشت دور میشد رو شنیدم. حوصله ی هیچ کس رو نداشتم. حتی حوصله ی خودم رو. روی تخت دراز کشیدم و یه سقف سفید اتاقم نگاه کردم. پهلوهام شروع کرده بود به ذوق ذوق کردن. این رو دیگه کجای دلم میزاشتم؟
سرم توی بوم بود و داشتم ریزه کاریاش رو انجام میدادم. تقریبا نقاشی دو روزه تموم شده بود. شاید چون خیلی ذوق داشتم. ولی الان با بی حالی تمام نشسته بودم پاش. صدای در که اومد وسایل رو جمع کردم و توی کمد جا دادم بعد گفتم: بفرمایید.
در باز شد و عماد وارد شد. نگاهی به سرتاپاش انداختم. یه تیشرت آبی آسمونی روی گرمکن سفیدش پوشیده بود. ناخودآگاه خواستم لبخندی بزنم که جلوی خودم رو گرفتم. اومد و روبه روم روی تخت نشست. منم همونجوری که روی زمین نشسته بودم زانوهام رو توی سینه ام جمع کردم. نگاهی به دستم انداخت وگفت: بهتری؟
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
ـ میخوام برم حموم ولی نمیشه. کلافه ام کرده.
ـ حرفام که تموم شد یه پلاستیک دورش میبندم برو حموم.
romangram.com | @romangram_com