#فانوس_پارت_257

سرم رو بلند کردم وگفتم: به اربابم عادت کردم. حوصله ندارم عوضش کنم.





عصبی شده بود. این رو از نگاهش میتونستم بفهمم. سرم رو انداختم و پایین و دوباره مشغول بازی کردن با غذام شدم. یکم بعد صداش اومد: تو... تو قرار نیست برده ی من بشی باران. بیا بشو سرورم. بشو خانوم خونم. اگه از اینجا بدت میاد بامن بیا باران. بیا و برای خودت خانومی کن. سروری کن.

تمام مدتی که داشت حرف میزد سرم پایین بود. هم عصبی بودم وهم تا حد مرگ ناراحت بودم. هر ابلهی که توی وضعیت من بود این پیشنهاد رو روی هوا قبول میکرد مگه اینکه مثل من دلش جای دیگه بند باشه. کامیارم اونقدر ابله نبود که این رو نفهمه. حالا باید چی کار میکردم خدا؟ چه جوابی بهش بدم که دست از سرم برداره؟ بگم عاشق یه جفت چشم هفت رنگ دیگه ام که طبقه ی بالا عین پسر بچه ها گرفته و خوابیده؟ همون پسر بچه ای که براش سر سوزنی ارزش ندارم؟ خدایا چرا منو به اینجا رسوندی؟ دارم تقاص چی رو من پس میدم؟

ـ خوبی؟

سرم رو بلند کردم و به چشمای نگران کامیار چشم دوختم. تمام سعیم رو کردم که چشمام خیس نشه ولی نشد. قبل از اینکه پایین چکیدن اشکم رو ببینه از جام بلند شدم به اتاقم پناه بردم. پشت در اتاقم نشستم وسرم رو روی پاهام گذاشتم. اشک هام بدون هیچ زحمتی روی گونه ام سر میخورد. کلافه بودم. خسته بودم. بریده بودم. دیگه هیچ چیزی واسه از دست دادن نداشتم. عماد منو نمیخواست. منم کامیارو نمیخواستم.

دلم میخواست فرار کنم. دلم میخواست عماد و کامیار و ایمان و همه و همه رو پشت سرم رها کنم و فرار کنم. فرار کنم سمتی که دیگه هیچی نباشه. خودم باشم و خودم. دلم میخواست کل حافظه ام رو پاک میکردم. همه رو پاک میکردم تا دیگه فکر و خیالی نباشه که آزارم بده. دیگه عمادی نباشه که عاشقانه بپرستمش و اون حتی نگاهم هم نکنه. دیگه کامیاری نباشه که ازم خواستگاری کنه ومن ندونم چه جوابی بهش بدم. دیگه ایمانی نباشه که با طعنه هاش بگه عماد بهم احتیاج داره. دیگه نگاری نباشه که با کاراش حالم رو بد کنه. دیگه سیروسی نباشه که بشه کابوس هر شبم. دیگه فانوسی نباشه که مثل یه برج مخروبه وسط قصر آرزوهام قد علم کنه.

ضربه ای به در خورد و بعد صدای کامیار بلند شد: باران؟ حالت خوبه؟

سرم رو از روی پام برداشتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا ابری بود و آماده ی باریدن. به زور از جام بلند شدم و در رو باز کردم. به چشمای نگران کامیار زل زدم و گفتم: فکر نکنم روح مادرت راضی باشه که یه زن بی اصل و نسب بگیری. برو دنبال یکی دیگه آقا کامیار. من نمیتونم خوشبختت کنم.

دستش رو بلند کرد وقبل از اینکه اشکم رو بگیره صورتم رو عقب کشیدم. دستش رو انداخت وگفت: ببخشید اگه ناراحت شدی. ولی من دست بردار نیستم باران خانوم.

romangram.com | @romangram_com