#فانوس_پارت_256
یه قاشق از غذاش رو خورد وچشماش رو بست. باز شدن چشماش با لبخند پرنگی همراه بود. نگاهش رو توی چشمام انداخت وگفت: دست پختت خیلی خوبه.
بی حوصله گفتم: توام اگه از 10 سالگی تو آشپزخونه کار میکردی دست پختت خوب میشد.
لبخندش از بین رفت. اخماش رو یکم کشید توی هم وگفت: باران، میشه گذشته رو فراموش کنی؟ تو دیگه الان یه زندگی جدید داری. زندگی هیچ شباهتی با زندگی قبلیت نداره.
با پوزخند نگاهش کردم وگفتم: چرا داره، اونجا من برده ی سیروس بودم اینجا برده ی عمادم. هیچ فرقی نداره.
کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: درسته که عماد تو رو خریده ولی تاحالا مثل برده باهات رفتار کرده؟
ـ این دلیل نمیشه که بردش نباشم.
ـ ازش بدت میاد؟
ـ از کی؟
ـ عماد؟
نگاهی به چشماش که داشت موشکافانه نگاهم مکیرد انداختم. منتظر جوابم بود ولی من جوابی براش نداشتم. چی بهش میگفتم؟ میگفتم از برادرت بدم نمیاد بلکه عاشقشم؟ عاشق اون چشمای هفت رنگش که هروقت میبینمشون دلم میریزه؟ چی داشتم بگم بهش؟ سرم رو انداختم پایین وچیزی نگفتم. نفسش رو باحرص بیرون داد وگفت: اگه ازش بدت میاد میتونم ببرمت. ببرمت جایی که دیگه نبینیش.
romangram.com | @romangram_com