#فانوس_پارت_255

ـ تاحالا عاشق شدی؟

سرم رو بلند کردم وبا اخم نگاهش کردم. ازهمین میترسیدم. از اینکه یه روزی یه کسی پاش رو از گلیمش درازتر کنه. همونجوری داشتم بااخم نگاهش میکردم که گفت:چیه؟ سوال بدی پرسیدم؟

سرم رو پایین انداختم وباحرص گفتم: چرا میخوای بدونی؟

ـ خوب... خوب چیزه دیگه... میخوام ببینم عشق از نظر تو چه رنگیه؟

چشمام رو بستم ونفس عمیقی کشیدم. خدایا حالا چی باید به این بشر میگفتم؟ باید یه کاری مکیردم دست از سرم برداره. باید میزدم تو برجکش. گفتم: عشق از نظرمن هفت رنگه.





لبخند عمیقی روی لب هاش نشست. به چشماش نگاه کردم وتازه فهمیدم چه گندی زدم. باحرص قاشقم رو انداختم و انگشتام رو توی هم قفل کردم. حالا این پیش خودش چه فکری میکرد؟ فکر میکرد عاشق چشماشم؟ اه! من احمق چرا فکر نکردم که رنگ چشمای اینم مثل چشمای عماده؟ همه چیزو خراب کردم. اگه کامیار این حرف منو به عماد بگه عمادم فکر میکنه من دوسش دارم وسریع رضایت میده. چه گندی زدم خدا!

باهمون لبخند نگاهم کرد وگفت: به نظرمن آبیه. آبیه آسمونی.

میدونستم منظورش چیه. نگاهم رو ازش گرفتم وبا تمسخر پوزخندی زدم. لبخندش یکم کم رنگ شد وگفت: به چی میخندی؟

سرم رو تکون دادم وگفتم: به هیچی.

romangram.com | @romangram_com