#فانوس_پارت_254
با اینکه باحرف های کامیار حالم خیلی بد شده بود ولی بعد از چند ساعت از اتاقم زدم بیرون ومشغول درست کردن ناهار شدم. حالا که کامیار هم فهمیده بود که من از کجا اومدم دیگه نیازی به تظاهر نبود. دوباره میشدم همون باران گوشه گیری که یه روزی تصمیم گرفته بود برای به دست آوردن عماد این خجالتش رو بزاره کنار.
بوی خورشت کرفس که بلند شد سروکله ی کامیار هم پیداشد. ازچشمای سرخش میشد فهمید که تا اون موقعه خواب بوده. عمادم که گفته بود برای ناهار بیدارش نکنم. بی حوصله ظرف ها رو روی میز چیندم وخودم هم روی یکی از صندلی ها نشستم. مقدار خیلی کمی برنج کشیدم و مشغول بازی کردن با غذام شدم. حتی حوصله ی نگاه کردن به کامیار رو نداشتم. چیزی که ازش میترسیدم داشت سرم میاومد. حالا که کامیار هویت منو فهمیده بود وهمچنان اینجوری مشتاق نگاهم میکرد یعنی بعید نبود که بتونه عماد رو راضی کنه.
ـ از دست من ناراحتی؟
بدون اینکه سرم رو بلند کنم وبه چشمای هفت رنگش که روشن تر از چشمای عماد بود نگاه کنم گفتم: نه.
ـ پس چرا نگاهم نمیکنی؟
زل زدم به چشمای مشتاقش وچیزی نگفتم. لبخندی زد وگفت: غذاتو بخور.
دوباره سرم رو پایین انداختم و به زور قاشق نصفه ای رو توی دهنم گذاشتم. کامیار همچنان داشت نگاهم میکرد. بدون اینکه سرم رو بلند کنم یکم خودم رو جمع کردم. زیر نگاه هاش معذب بودم. انگار اونم فهمیدکه صداش رو صاف کرد وگفت: عماد رو صدا نمیکنی؟
ـ گفت بیدارش نکنم.
ـ باران؟
زیر چشمی نگاهش کردم وگفتم: بله؟
romangram.com | @romangram_com