#فانوس_پارت_253
ابرویی بالا اندخت وگفت: ناراحتی؟
با حرص گفتم: تو جای من بودی خوشحال میشدی؟
عصبانیتم رو که دید جا خورد. یکم دست و پاش رو جمع کرد وگفت: باور کن قصد عماد اصلا خراب کردن تو نبود.
ـ پس قصدش چی بوده؟
ـ خوب... خوب یه بحثی پیش اومد که عماد مجبور شد بگه.
ـ عمادی که میخواست هویت منو از همه پنهون کنه حالا چه بحث مهمی پیش اومده که اینجوری آبروی منو ببره؟
ـ چه آبرویی؟ باران هیچ کس تو رو بابت گذشته ات ملامت نمیکنه. من از دیشب وقتی فهمیدم که تو چه سختی هایی کشیدی احترامم نسبت بهت بیشتر شده. چرا از گذشته ات خجالت میکشی؟
بغض و عصبانیتم باهم قاطی شده بود. هیچ سر درنمی آرودم که عماد داره چی کار میکنه. ازجام بلند شدم و قبل از این که هق هقم توی سالن بپیچه از پله ها بالا رفتم. واقعا میتونستم با این وضعیت زندگی کنم؟ عماد حتی اگه منو خریده بود هم هیچ وقت بهم توهین نمیکرد، هیچ وقت تحقیرم نمیکرد ولی حالا که هویتم داشت واسه همه رو میشد اونا چه جوری رفتار میکردند؟ همه مثل ایمان و کامیار رفتار میکردند یا با یه پوزخند مسخره نگاهم میکردند؟
خدایا چرا همه چیز رو داری یه هویی رو سرم آوار میکنی؟ خودت بهتر میدونی که من گنجایش این همه درد و زخم رو ندارم، خدایا دارم کم میارم، دارم خورد میشم زیر این همه فشار. خودت کمکم کن. خودت دستم و بگیر و من رو بکش بیرون. خودت اعتماد به نفس از دست رفتم رو بهم بده. خدایا فقط تو برام موندی، خودت رو ازمن گیر حالا که داری همه چیزم و ازم میگیری.
romangram.com | @romangram_com