#فانوس_پارت_245

ـ نه. یکم بگذره بهتر میشم.

ـ دلهره داری؟

سرش رو تکون داد وبرنج رو با چنگال بهم ریخت.

ـ چرا؟

ـ نمیدونم.

ـ از من میترسی هنوز؟

سرش رو بلند کرد وبه چشم هایی که این بار به قهوه ای میزد نگاه کرد. بدون اینکه نگاهش رو برداره نفسش رو محکم بیرون داد وگفت: نه.

عماد لبخندی زد و چیزی نگفت. قاشق اول رو با بی میلی توی دهنش گذاشت و بعد از دوبار جویدن به سختی فرو داد. دستاش هنوز میلرزید. میدونست که این لرزش بخاطر ترس نیست و بیشتر بخاطر فکرو خیالاتیه که توی ذهنش جریان داره. چند لقمه ی دیگه هم به زور خورد وبعد ظرف رو پس زد عماد تقریبا تمام غذاش رو خورده بود. نگاهش کرد وگفت: میخوای بری بخوابی؟

سری تکون داد واز جاش بلند شد. ساک رنگ و رو رفته اش هم که کنارش بود رو برداشت ودنبال خودش کشید. هنوز پاش به پله ی اول نرسیده بود که عماد گفت: میخوای یه مسکن برات بیارم؟

برگشت و بی حال نگاهش کرد. انقدر خسته و درمونده بود که میدونست به این چیزا احتیاجی نداره. سرش رو به معنی نه تکون داد و دوباره از پله ها بالا رفت. نرده ها رو گرفته بودکه نخوره زمین. سرش مدام چرخ میخورد احساس میکرد هیچ جونی توی بدنش نمونده. ساک رو کنار درانداخت وحتی برنگشت که در رو قفل کنه. روی تخت افتاد و دقیقه ای نکشید که چشمای آبیش رو خواب ربود.

همونجوری که بینیم رو بالا میکشیدم دفتر رو ورق زدم. دستم رو روی کاغذ خیس گذاشتم وخواستم بنویسم که دستم یاری نکرد. یادآوری اون روز خیلی برام سخت بود. هنوز تک تک کلمه هایی که به مامان میگفتم رو خوب یادم هست. خودکار رو انداختم و دستم رو روی صورتم گذاشتم. توی دلم نالیدم: مامان... مامان خوبم... کجایی که حال و روز دخترت رو ببینی؟ کجایی که مثل بچگیم دست بکشی روی موهام وبگی همه چیز درست میشه؟ کجایی که آغوش پر مهرت که حتی سال های آخر زندگیت هم ازش محروم بودم رو به روم بازکنی؟ مامانم... کجایی که مثل بچگیم زخم روی دستم رو ببوسی و بگی خوب میشه؟

romangram.com | @romangram_com