#فانوس_پارت_246


صدای هق هقم داشت بلند میشد ولی نمیخواستم که عماد ومهمونش بفهمند که دارم گریه مکینم. ازجام بلند شدم و خزیدم زیر پتو. سرم رو به بالشت فشار دادم وچشمام رو محکم روی هم گذاشتم. دلم نمیخواست که اشک هام بی دلیل بریزه. توی این چند ماه انقدر گریه کرده بودم که بعضی اوقات حالم از ضیف بودن خودم بهم میخورد. غلتی زدم و رو به کولر خوابیدم. بادی که میاومد صورت خیسم رو نوازش میکرد ویکم از حرارت بدنم رو کم میکرد. خیلی طول نکشید که پرده ی سیاه خواب روی فکر وخیال توی ذهنم رو پوشوند.





طبق معمول هر روز ساعت 6 ازخواب بیدار شدم. چند روزی بود که حموم نرفته بودم حالم داشت از خودم بهم میخورد. نگاهی به دست باندپیچی شدم انداختم وبا اینکه دلم حسابی برای خوابیدن توی وان تنگ شده بود بیخیالش شدم و از اتاق بیرون اومدم که چشمم به عماد خورد. داشت وارد اتاقش میشد ولی با دیدن من سرچرخوند. چشماش دوتا کاسه خون بود وبوی سیگارش حتی ازاون فاصله هم به مشام میخورد.

ـ سلام. تا الان بیدار بودی؟

کش وقوسی به بدنش داد وگفت: آره.

ـ مهمونت رفت؟

ـ خیلی وقته.

ـ برو بخواب.

همونجوری که وارد اتاقش میشد گفت: برای ناهار صدام نکن.


romangram.com | @romangram_com