#فانوس_پارت_244


ـ میبرمت. ولی باید قول بدی که دیگه گریه نکنی. باشه؟

سریع اشک هاش رو پاک کرد وگفت: باشه. قول میدم. فقط تو رو خدا منو ببر پیشش.

عماد نگاهی به بیرون کرد وگفت: انتظار نداری که الان ببرمت؟

سردرگم به سیاه قیرگون شب نگاه کرد وسرش رو پایین انداخت. سکوت خونه رو صدای زنگ در شکست. عماد همونجوری که از جاش بلند میشد گفت: فردا اول وقت میبرمت. واز پله ها پایین رفت.

عماد کی بود؟ این مرد چشم تیله ای که بدون اینکه چیزی بخواد اون رو آورده بود توی خونش وبرای این کار پول زیادی رو خرج کرده بود؟ مردی که میدونست قبر مادرش کجاست ونگاهش بهش آرامش میداد؟ هیچ چیزی از این مرد نمیدونست. واقعا چرا داشت این کارو میکرد؟ چرا توی خونه ی خودش بهش پناه داده بود؟ توی دنیایی که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره چرا داشت بدون منت این کارارو میکرد؟ سرش از حجم این افکار درحال انفجار بود. با این حال یک چیز رو خوب میدونست، اینکه توی اون وضعیت تنها میتونست به همین مردی که هچی ازش نمیدونست تکیه کنه.

چند دقیقه بعد عماد با دوتا جعبه ی غذا برگشت. رفت توی آشپزخونه وبعد ازخالی کردن غذاها توی بشقاب برگشت توی سالن. یکی از ظرف ها رو گرفت سمتش. با دستای لرزونش ظرف رو گرفت و روی میز گذاشت. بوی کباب به جای اینکه هوش از سرش ببره بدتر حالش رو بد کرد. احساس میکرد معدش به هم میپیچه وهیچ چیزی نمیتونه بخوره .عماد که روبه روش نشسته بود نگاهش کرد وگفت: دوست نداری؟

سرش رو سریع تکون داد وگفت: نه. خیلی ممنون. خوبه.

ـ پس چرا نمیخوری؟

ـ حالم خوب نیست. حالت تهوع دارم.

ـ میخوای بریم دکتر؟


romangram.com | @romangram_com