#فانوس_پارت_243

با ناباوری به صورت درهم رفته ی عماد نگاه کرد. بینیش رو بالا کشید وگفت: ک...کی؟

عماد سری تکون داد وگفت: همون روزی که مادرت فوت کرد.

قطره اشکی از چشمش پایین چکید. باصدای لرزونی گفت: پس... پس چرا ندیدمت؟

عماد لبخندکم رنگی زد وگفت: تو اونقدر حالت بد بود که اگرم دیده باشیم هم یادت نمیاد.

با بغض سری تکون داد وگفت: حتی نمیدونم کجا خاکش کردن.

عماد نگاهش روبه صورت رنگ پریده اش دوخت. دستاش رو توی هم قلاب کرد وگفت: دلت خیلی براش تنگ شده؟

سری تکون داد وگفت: خیلی...

ـ اگه... اگه یه قولی بهم بدی، منم قول میدم ببرمت سرخاکش.

متحیر نگاهش کرد وگفت: مگه میدونی کجاست؟

عماد سری تکون داد وگفت: آره.

دوباره گریه اش شروع شد. باناله گفت: خواهش میکنم منو ببر پیشش.

romangram.com | @romangram_com