#فانوس_پارت_238


با منگی به صورت عماد نگاه کردم. عماد دوباره شروع کرد به حرف زدن وگفت: ایشون نیاز یکی از فامیلی نزدیک منه.

کامیار لبخند موزیانه ای زد وگفت: فقط فامیل عماده ها! به من ربطی نداره.

نیاز خندید وگفت: کم نمک بریز نمک دون.

سری تکون دادم وگفتم: خوشبختم.

نیاز نگاهی به دستم انداخت وگفت: دستت چی شده عزیزم؟

به دستم خیره شدم و چیزی نگفتم. عماد رو کرد به نیاز وگفت: بیا بشین حالا وقت زیاده واسه این حرفا. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 3 نصفه شب بود. عماد تا اون موقعه نیومده بود و حالا هم که اومده بود با یه زن اومده بود. داشتم دیوونه میشدم. تحمل دیدن یه دختر رو کنار عماد نداشتم. سرم رو پایین انداختم و به خودم توپیدم: باز شروع کردی؟ توفقط هم خونه ی عمادی. بفهم. باقدم های سست به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم. صدای نیاز از توی سالن میاومد: نگفتی چی شد بعد از این همه وقت یاد من افتادی؟

عماد نفسش رو بیرون داد وگفت: ناراحتی برت گردونم؟

نیاز جا خورد وگفت: چته عماد؟

کامیار پوزخندی زد وگفت: میبینی چقدر اخلاقش مزخرف شده؟

نیاز: چرا؟ چی شده عماد؟


romangram.com | @romangram_com