#فانوس_پارت_237
دوباره روی یکی از قلموها رنگ آبی گذاشتم وکل بوم رو از بالا تا پایین آبی کردم. رنگ آبی منو یاد خیلی چیزها می انداخت. یاد دریا، یاد چشمای مادرم، یاد آبی آسمون و یاد خیلی چیزهای دیگه. بی اختیار یکم قهوه ای برداشتم و پایین بوم رو قهوه ای کردم. فکری توی ذهنم جرقه زد ومشغول به کار شدم. رنگ ها یکی یکی روی بوم مینشست. هیچ وقت فکر نمیکردم نقاشی کشیدن هم اینقدر برام لذت بخش باشه. درست مثل موسیقی توی نقاشی هم استعداد خاصی داشتم که کم کم داشت شکوفا میشد.
یک ساعتی رو پای بوم بودم ولی کم کم دستم خسته شد. وسایل رو جمع کردم و دوباره سرجاش گذاشتم. خواستم یکم استراحت کنم که در اتاق باز شد. عماد کت و شلوار دودی رنگی تنش کرده بود و روی بلوز سفیدش هم کروات یاسی بسته بود. همونجوری که داشت بند ساعتش رو میبست گفت: کاری نداری؟
با اینکه با دیدن تیپ مجلسیش دوباره دلم شروع کرد به لرزیدن ولی جلوی خوم رو گرفتم وبی تفاوت گفتم: نه.
دستی لای موهاش کشید وگفت: اگه پیش اومد به کامیار بگو. معلوم نیست کی برگردم.
سرم رو تکون دادم و پشت بهش روی تخت نشستم.
چند دقیقه بعد صداش اومد: خدافظ .
ـ خدافظ .
صدای بسته شدن درکه اومد بی اختیار همه ی وجودم از رمق خالی شد. عماد رو دوست داشتم و این که بخوام تمام احساس توی دلم رو خالی کنم یا حتی نسبت بهش بی تفاوت باشم منو میکشت. درد فراموشی این احساس حتی بیشتر از درد اون دوتا سوزن لعنتی بود. نفسم رو باحرص بیرون دادم و باخودم گفتم: ولی به هرقیمتی که شده باید همه چیز رو فراموش کنی. این تنها لطفیه که میتونی درحق عماد بکنی.
صدای لاستیک های ماشین عماد که روی زمین شنی حیاط کشیده میشد لای صدای تی وی قاطی شد. از روی تخت بلند شدم و از لای در باز به راه رو نگاه کردم. کمی که گذشت صدای زنونه ای هم قاطی صدای خوش وبش کامیار و عماد شد. مثل برق گرفته ها ازجا پریدم و از پله ها سرازیر شدم. این دیگه کی بود؟ باتعجب داشتم دختر رو نگاه میکردم و اصلاحواسم به حرف های عماد نبود. دختر قد بلندی بود و پاشنه ی 10 سانتی کفش های طلایش باعث شده بود درست هم قد عماد بشه. بلوز طلایی روی شلوار جذب مشکی براقش پوشیده بود و شنلی هم روی دوشش بود که تا روی زانوهاش میرسید. شال سفید رنگی رو هم روی سرش آزاد گذاشته بود تا رنگ پرکلاغی موهاش رو به نمایش بزاره. چشمای درشت و برجسته ای داشت که رنگ عسلیش آدم رو مجذوب میکرد. صورت سبزه ای داشت ولب های قلوه ای و درشتش بالا چونه ی گردش بخاطر رنگ قرمز رژش تو دید بود. چشماش حالت دوستانه ای داشت. دستش رو با لبخند به سمتم گرفت و باصدایی که درست مثل لالایی بود گفت: خوشبختم.
دستش رو گرفتم وگفتم: شما؟
عماد کنارم زد زیر خنده وگفت: دو ساعته دارم توضیح میدم خوابی؟
romangram.com | @romangram_com