#فانوس_پارت_236
لبخندی به روم زد وگفت: همینجوری پرسیدم.
همونجوری که با غذام ور میرفتم گفتم: نگفتی برای چی اینا رو پرسیدی؟
ـ چون خودم نمیشناسمش.
باز هم متعجب نگاهش کردم وگفتم: برادرت رو نمیشناسی؟
غذایی که توی دهنش بود رو فرو داد وگفت: آره. من خیلی عماد رو نمیبینم. یعنی چند سالی هست که رابطمون فقط درحد چند هفته ای که اون میاد تهران یا من میام اینجا. همین.
ـ خوب قبل از اون که میشناختیش.
ـ عماد خیلی تغییرکرده. اونقدری که حتی ایمانی که چندین ساله رفیقشه گاهی میگه عماد جدید رو نمیشناسه.
ـ چرا عماد تغییر کرده؟
صدای پای کسی که داشت بالا میاومد باعث شد سرمون بچرخه سمت پله ها. عماد با دیدنمون لبخندی زد و گفت: سلام.
برای اینکه متوجه ی بغض توی گلوم نشه سرم رو پایین انداختم وبه سردی جوابش رو دادم. چیزی نگفت و از پله ها بالا رفت. کامیار موشکافانه نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. منم که از بازی کردن با غذام خسته شده بودم تشکری کردم و از جام بلند شدم و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم وجلوی پنجره ایستادم. باد اواخر بهار درخت ها رو تکون میداد ولی هوای هنوز بخاطر دود کمی گرفته بود. نگاهم رو چرخوندم و به کمدم رسیدم. رفتم جلو و درش رو بازکردم. وسایل نقاشی که عماد یک ماه پیش برام گرفته بود هنوز اونجا بود وخط آبی که درست وسط بوم کشیده شده بود روی اون صفحه ی سفید خودنمایی میکرد. وسایل رو بیرون آوردم ویک جای مناسب گذاشتم و خودم هم نشستم. چشمام رو بستم وسعی کردم به منظره ای فکر کنم. ولی باز هم ذهنم خالی خالی بود.
romangram.com | @romangram_com