#فانوس_پارت_235

سری کج کردم وگفتم: همون جوری که هست.

لبخندی زد وگفت: عماد برای هرکی یه جوره، میخوام ببینم برای تو چه جوری بوده.

نفسم رو بیرون دادم وگفتم: خوب... عماد یه مرد مغروره که به جز کارش توجه خاصی به چیزای دیگه نداره. یکم شلخته است و مدام باید تذکر بشنوه، گاهی وقتا خیلی غمگینه و گاهی وقتا خیلی بیخیال. هیچ کس نمیتونه از ته دل خوشحالش کنه. یعنی به نظرم خوشحالی از نظر عماد معنایی نداره. چیزی تو وجودش هست که سعی داره ازهمه پنهانش کنه ولی بعضی وقتا چشماش لوش میدن... واسه چی داری اینا رو میپرسی؟

همونجوری که مشتاقانه به حرفام گوش میداد گفت: اینا رو دقیقا کی فهمیدی؟

ـ خوب ازهمون روز اول که اومدم کم کم یه چیزایی دستگیرم شد. ولی فکرکنم چند ماهی بشه که شناختم نسبت بهش تا همین درجه توقف کرده.

ـ احساست چی؟

جاخوردم. باتعجب نگاهش کردم وگفتم: منظورت رو نمیفهمم.

دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت: منظورم اینکه احساسی هم نسبت بهش پیدا کردی؟





کلافه سری تکون دادم وگفتم: چرا فکر کردی باید احساسی نسبت بهش داشته باشم؟

romangram.com | @romangram_com