#فانوس_پارت_228


لبخندی زد وگفت: نه.

با تعجب گفتم: پس چرا نگهم داشتی؟

ـ همین که نمیتونم درکش کنم برام جذابه. همین که تو تکاپوی فهمیدن خط چشمای آبیت باشم. همین هاست که نمیزاره دست از سرت بردارم.

لبخندی روی لب هام نشست. چقدر حرفاش بهم دل گرمی میداد. دلم میخواست چشمام رو ببندم و عماد با صدای گرم و مردونه اش تا خود شب برام حرف بزنه. دلم میخواست توی واژه واژه ی حرفاش غرق بشم. حتی اصلا مهم نبود که چی میگه، همین که تن صداش رو درست مثل لالایی میشنیدم برام بس بود. حتی حاضر بودم بشینه ویه ریز بهم بگه کثافت! برام فقط همین بس بود که به طرز تلفظ ک و ث از زبون اون گوش بدم. انقدر دوستش داشتم که همه چیزش برام خواستنی بود. حتی فوش دادنش.

صداش از هپروت بیرونم آورد: باران؟

نگاهش کردم وگفتم: بله؟

کلافه دستی لای موهاش کشید و بریده بریده گفت: اگه... اگه یه وقت یکی... یکی که ... بخواد ازت...

ـ یکی بخواد چی کار کنه؟

یکم به چشمام نگاه کرد وگفت: هیچی ولش کن.

ـ حرفت رو نخور عماد.


romangram.com | @romangram_com