#فانوس_پارت_229
ـ حرف خوردنی رو بایدخورد!
ـ نکنه در بستنی رو هم باید بست؟
ـ معلومه مثل من عاشق فامیله دوری نه؟
ـ نه! من عاشق آقای همسادم که له له میشه ولی میخنده.
لبخندی به صورتم پاشید وگفت: پس توام بخند.
لبخند تلخی به روش پاشیدم و چشمام رو بستم. چقدر دلم میخواست شونه های پهنش تا ابد تکیه گاهم میشد. چقدر دلم میخواست واسه همیشه داشته باشمش. چقدر دوست داشتم این محبتاش همیشگی باشه. چقدر تنها بودم و چقدر دوست داشتم این تنهاییم رو چشمای هفت رنگ عماد پر کنه. نمیدونستم که اگه این محبت عمیقی که نسبت به عماد داشتم نبود روزهای خالیه زندگیم رو چه جوری میگذروندم. بعد از تمام اتفاقاتی که توی زندگی برام افتاده بود عماد برام حکم یه نقطه ی پایان رو داشت که آخر همه ی سطرهای تلخ زندگیم گذاشته بودم و فقط از خدا میخواستم که اگه یه روزی خواست آخر این محبت غلیظم نسبت به عماد نقطه بزاره اون نقطه خود عماد باشه. نه هیچ چیز دیگه ای.
چشمام تازه گرم شده بود که صدای تلفن عماد مجبورم کرد دوباره چشم باز کنم. نگاهی به صفحه ی نمایشگر گوشیش انداخت وگوشی رو دم گوشش گذاشت: بله؟... سلام خوبی؟... قربانت... اونم خوبه. سلام میرسونه... جدی؟... کی؟... کی؟؟؟... چقدر بی خبر... راستش رو بخوای.... بابا بزار منم حرف بزنم... آخه... ( کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: ) باشه میام... نه دیگه بعد از ظهر... الان کار دارم نمیتونم... ازطرف من ازشون تشکر کن... باور کن الان نمیتونم... شب میام میبینمت دیگه... باشه... سلام برسون... قربانت خدافظ.
گوشیش رو قطع کرد و به چشمای باز من نگاه کرد و آروم گفت: ببخشید بیدار شدی.
ـ جایی میخوای بری؟
ـ آره.
ـ کجا؟
romangram.com | @romangram_com