#فانوس_پارت_227
ـ پرستاره گفت خیلی ها توی صف پیوند اند. خیلی طول میکشه تا نوبت ما بشه. راستی تو اصلا تقاضا دادی؟
کلافه سری تکون داد وگفت: نه.
دست راستم رو زیر سرم گذاشتم و گفتم: زودتر درخواست بده. امروز بهتر از فرداست.
چیزی نگفت و چشماش رو بست. یکم نگاهش کردم وگفتم: عماد؟
چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد. لب هام رو خیس کردم وگفتم: چرا این همه برات مهمم؟ تو الان بخاطر خرج زیاده عملم خیلی راحت میتونی منو بزاری و بری. منم اصلا ازت دلخور نمیشم وبهت حق میدم. چرا این کارا رو درحقم میکنی؟
لبخند تلخی زد وگفت: بخاطر اینکه یادم نره این گرگی که الان اینجاست یه روزی چوپان بوده بره کوچولو.
به سقف خیره شدم وگفتم: خیلی ها هستند که معصومیتشون میتونه تو رو یاد گذشته ات بندازه. تو حتی میتونی بری پرورشگاه. اونجا کلی بچه ی معصوم پیدا میکنی که تو رو یاد گذشته بندازن.
ـ هر معصومیتی یه رنگ و بویی داره. آدما میتونن بعضی از این معصومیت ها رو درک کنن و بعضیاشونم نمیتونن درک کنن.
ـ تو معصومیت منو میتونی درک کنی؟
romangram.com | @romangram_com