#فانوس_پارت_226
خنده ی بامزه ای کرد وگفت: مثلا بیمارستانه ها!
سرم رو جابه جاکردم و چیزی نگفتم. دستاش رو توی سینش جمع کرد وگفت: دردش کم شد؟
نگاهی به دست چپم که دردش رفته رفته کمتر میشد انداختم وگفتم: آره.
نفسش رو بیرون داد وگفت: بایدخیلی خدارو شکرکنی باران، میدونی چرا؟
چشمای خیسم رو پاک کردم وگفتم: چرا؟
ـ چون وضعیت تو خیلی بهتر از وضعیت آدماییه که من دیدم. مامان من باید شیمی درمانی میشد. موقعه ی دارو گرفتن به قدری حالش بد میشد که تا چند ساعت بیهوش میشد. حال و روز تو با حال و روز اون موقعه ی مامانم اصلا قابل مقایسه نیست. اون امیدی به خوب شدنش نداشت ولی تو حتما خوب میشی.
لبخند تلخی زدم وگفتم: البته اگه درد این سوزنا نکشتم.
با حرص نگاهم کرد وگفت: چرا اینقدر ناامیدی؟
سرم رو چرخوندم وگفتم: میدونستی باید چند سالی این مسیرو هی برم وبیام؟
ـ چرا؟
romangram.com | @romangram_com