#فانوس_پارت_173
ـ خیلی ازما لاف تنهایی رو میزنیم. تا تقی به توقی میخوره میشینیم ناله و زاری میکنیم که چرا ما. حتی یه سرسوزن هم به گناه هایی گذشتمون فکر نمیکنیم که شاید این بلاهایی که داره سرمون میاد تقاص همون گناه ها باشه. ولی تو... نمیدونم چی بگم ...تویی که هیچ گناهی نداشتی واین همه بلا سرت اومده اما یه بارم نا شکری نکردی... نمیدونم که این بلاها برای چی داره سرت میاد. شایدم خدا چون خیلی دوست داره داره اینجوری آزامایشت میکنه که هیچ وقت فراموشش نکن. فقط بدون باران، تو واسه زندگی عماد درست مثل یه راه نجاتی. اون داشت خیلی چیزا رو فراموش میکرد که با اومدن تو دوباره سرش به سنگ خورد و یکم آدم شد. این رو عماد نگفته که بهت بگم، خودم میخوام ازت خواهش کنم اگه واقعا عماد رو دوست داری تنهاش نزار با وجود تو تازه داشت جون میگرفت، اگه بخوای ترکش کنی نابود میشه. تو قبل از اومدنت رو ندیدی که بفهمی اومدنت چقدر کمکش کرده. عماد الان مثل یه گیاه میمونه که داره از معصومیت تو تغذیه میکنه. اگه بری هیچی ازش نمیمونه.
بابغض گفتم: ولی... من تردید دارم. ازش میترسم. میترسم اونی نباشه که میگه.
ـ نمیخوام گند کاریای قبلیش رو لاپوشونی کنم، نه .عماد قبل از تو خیلی کارا کرده ولی میتونم به جرعت قسم بخورم که بخاطر توخیلی از اون کارا رو کنار گذاشته.
برگشتم سمتش و از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم. آروم گفتم: پس... پس راست میگفت؟
سری تکون داد وگفت: من نمیدونم که چی بهت گفته. فقط اینو میتونم بهت بگم که عماد اندازه ی سیروس پست نیست.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم و گفتم: اگرم پیشش بمونم دیگه نمیتونم مثل قدیم بهش اعتماد کنم.
ـ خودش میدونه.
چیزی نگفتم و چشمام رو بستم که دوتا قطره ی اشکی که توی چشمام جمع شده بود پایین بچکه. صدای پای ایمان که بلند میشد رو شنیدم. رو به روم ایستاد وگفت: بریم تو؟ عماد نگرانته.
بینیم رو بالا کشیدم و صورت خیسم رو پاک کردم. با پاهایی که بخاطر چند ساعت نشستن روی سنگ خواب رفته بود ازجام بلند شدم و آروم آروم به سمت ساختمون راه افتادم. ایمان در رو باز کرد وعقب ایستاد که برم تو. رها و نگار توی آشپزخونه بودند. مینا وسیامک کنارهم نشسته بودند و لبخندی روی لب های مینا بود. شروین وکامیار هم کنار آکواریم ایستاده بودند. سها هم روی پله ها نشسته بود. عماد روی یکی ازمبل ها نشسته بود و شقیقه هاش رو بین دستاش گرفته بود.
با اومدن ما همه برگشتن سمت در. عماد با چشمایی که به سبز میزد و میلرزید نگاهم کرد و لبخند بی جونی رو توی صورتم پاشید. نگاهم رو ازش گرفتم و بدون توجه بهش رفتم سمت پله ها. سریع از جا پرید و قبل از اینکه چیزی بگه دست ایمان روی شونه اش نشست. همه فهمیده بودند که حالم خوب نیست و کسی هم پاپیچم نشد. رفتم توی یکی از اتاق ها و روی تخت دراز کشیدم. باید با خودم کنار می اومدم. باید بخاطر محبتی که تمام این مدت عماد نسبت بهم داشت از گذشته اش میگذشتم. ولی فکر اینکه عماد هم یکی از کسایی بوده که ازشون متنفرم حالم رو بد میکرد.
چند ضربه به در زده شد وسر سها از لای در اومد تو. برق رو روشن کرد وگفت: نمیای شام بخوریم؟
romangram.com | @romangram_com