#فانوس_پارت_174
چند بار پلک زدم وگفتم: مگه ساعت چنده؟
ـ 9 .
ـ جدی؟ چقدر زود گذشت.
ازجام بلندشدم و شالم رو از روی تخت برداشتم و روی سرم انداختم و در رو باز کردم. سها لبخندی توی صورتم پاشید ودستم رو توی دستاش گرفت ودوتایی باهم ازپله ها پایین رفتیم. با ورودمون سرهمه که روی مبل ها نشسته بودند وبشقاب غذا دستشون بود به سمت ما برگشت. سها من رو کنار خودش نشوند و ظرف غذایی که لبالب پر بود رو به دستم داد. عماد مستقیم رو به روم نشسته بود وهرحرکت من رو زیر چشمی زیرنظر داشت. نگار هم که کنارش نشسته بود باحرص و تنفر نگاهم میکرد.
بی خیال همشون قاشقم رو پرکردم و بردم نزدیک دهنم. اما همین که خواستم بخورمش پهلوم شروع کرد به تیر کشیدن. دستی روی پهلوم گذاشتم وقاشق رو ول کردم. باصدای برخورد قاشق یه بشقاب عماد از جاش پرید وگفت: چی شده؟ باران؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: خوبم.
سها نگاهم کرد وگفت: مطمئنی؟ رنگ پریده یهویی.
چون دردم ساکت شده بود گفتم: نه،خوبم.
عماد دستی توی موهاش کشید وآسوده نفسش رو بیرون داد. دوباره همه برگشتن به حالت عادی و غذا خوردنشون رو از سرگرفتند. سها سرش رو نزدیک گوشم آورد وگفت: عادتی؟
سریع نگاهش کردم وگفتم: نه.
romangram.com | @romangram_com