#فانوس_پارت_172
دیگه به حرفاش گوش ندادم و از راهی که اومده بودم برگشتم. عماد کی بود؟ کی بود که من اینقدر راحت بهش اعتماد کرده بودم؟ مگه نه اینکه اونم توی مراسم های سیروس بود، پس چه تضمینی بود که خودش اینجوری نباشه وقتی خودش صریح میگفت که این کارست؟ سرم از شدت سوال و فکر و خیال در حال انفجار بود. نمیتونستم باور کنم عمادی که 9 ماهه اینقدر راحت بهش اعتماد کرده بودم و تموم روح و ذهنم رو تصاحب کرده بود یه آشغال مثل تموم آشغالایی که توی زندگیم بودند.
اصلا این جمعی که من توشون بودم چی کاره بودند؟ کامیار کی بود؟ سیامک ومینا؟ حتی سها وایمان؟ من هیچ کس رو نمیشناختم. نمیدونستم اینایی که کنارشون هستم و به حرفاشون میخندم دوستند یا گرگ تو لباس میش. از همه چیز وحشت داشتم. حتی از سایه ی خودم. وقتی حامیم اینقدر صریح میگفت اونی نبوده که فکر میکردم پس چه دلیلی داشت که دیگران اون چیزی باشن که میگفتن؟ باید به کی اعتماد میکردم؟ کی راست میگفت؟ کی دروغ میگفت؟
گریه میکردم و تمام این سوال ها رو از خودم میپرسیدم. حتی به بوق ماشین هایی که از کنارم رد میشدند هم توجه نمیکردم. انقدر گریه کردم و راه رفتم که رسیدم پشت در آهنی ویلا. در رو آروم باز کردم و بدون اینکه برم سمت ساختمون راهم روبه سمت دریا کج کردم.
ـ خلوت کردی باران خانوم.
اشکام رو پاک کردم و به صورت ایمان نگاه کردم. کمی بالا تر ازمن روی یه تیکه سنگ نشست و نفسش رو داد بیرون. صدای لرزونم رو صاف کردم و گفتم: میشه تنهام بزاری؟
ـ سه ساعته تنهایی بست نیست؟
چیزی نگفتم و به خورشیدی که داشت توی دریای خون آلود غروب میکرد چشم دوختم. چند دقیقه بعد صداش بلند شد: نمیدونم چه بحثی باعماد داشتید که همه اون بهم ریخته و هم تو. فقط میدونم عماد انقدر گند زده که خودش روش نشد بیاد پیشتو من رو فرستاد.
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: عماد هیچ گندی نزده. من الکی دل خوش کرده بودم. من بیخودی اعتماد کرده بودم.
ـ گاهی خودم رو میزارم جات. میدونی، خیلی شرایط سختی داری. اینکه توی این دنیا تنها کسی که داشته باشی کسی باشه که هیچی ازش نمیدونی. کسی که یه روز حس میکنی تمام تارو پود وجودش رو میشناسی و یه روز حس میکنی از هر غریبه ای غریبه تره. شرایط سختی داری باران. تنهایی که تو درگیرشی رو هیچ کدوم از ما نمیتونیم درک کنیم. ولی این رو میدونم دختری که تونسته با اون همه شرایط سخت کنار بیاد در برابر این مشکلات خیلی راحت میتونه مقاوت کنه.
بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: ولی دیگه توانی برم نمونده.
romangram.com | @romangram_com