#فانوس_پارت_167

ـ ناراحتی برگردم؟

ـ کی میری خرید؟

ـ همین الان. پاشو بریم تو باهم بریم.

ـ به بچه ها نمیگی؟

ـ نه. میدونن که میخواستم برم خرید.

بلند شدم و باهاش راه افتادم سمت ساختمون. بخاطر آبی که لباس هاش رو خیس کرده بود سنگین قدم بر میداشت. وارد ساختمون شدیم و سریع رفت توی حمام طبقه ی پایین. رفتم بالا و مانتوم رو روی بلوزم پوشیدم. همین که از پله ها پایین اومدم صداش رو شنیدم: باران... باران...

رفتم جلوی در حموم گفتم: چیه؟

لای در رو باز کرد وبا صورت خیس نگاهم کرد وگفت: برام حولمو میاری؟

ـ باشه. الان.

از پله ها بالا رفتم و حوله اش و یک دست لباس رو از توی ساکش برداشتم و اومدم پایین. دستش رو آورد بیرون ولباس ها رو روی دستش گذاشتم. چند دقیقه بعد عماد از توی حموم بیرون اومد. نگاهی به من کرد و گفت: بریم؟

شالم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم: بریم.

romangram.com | @romangram_com