#فانوس_پارت_166


کامیار که تا کمر توی آب بود داد زد: بچه ها پایه ی مسابقه هستید؟

نگاه همه به جز من به سمتش چرخید. نگاه من همچنان روی عماد که توی افق درست مثل یه نقطه شده بود ثابت مونده بود. نگار رفت سمت کامیار و گفت: چه مسابقه ای؟

کامیار بادستش به صخره ای که حدود 50 متر دورتر قرار داشت اشاره کرد و گفت: هرکی زودتر رسید اونجا.

سیامک زد به آب و گفت: پایه ام.

کامیار همه رو توی آب به خط کرد. بعد نگاهش رو داد به من و داد زد: تو نمیای؟

با لبخند براش دستی تکون دادم و گفتم: نه.

سرش رو تکون داد وبا علامتش همه شیرجه زدند توی آب. میدیدم که سیامک ومینا از همه جلوتر بودند. درست مثل شناگرای ماهر به بدنشون حالت میدادند وآب رو میشکافتند. آخرین نفرهم نگار بود که معلوم بود داره به زور خودش رو میکشه جلو. داشتم نگاهشون میکرد که صدای عماد از بالا سرم بلند شد: تو چرا نرفتی؟

برگشتم سمتش و دیدم آب از پایین تیشرتش درحال ریختنه وتموم موهاش زیر نور خورشید برق میزنه. گفتم: بخاطر سرم نمریم تو آب.

آب موهاش رو گرفت و کنارم نشست. گفت: کار خوبی میکنی.

ـ زود برگشتی. با اون فاصله ای که تو داشتی گفتم طول میکشه تا برگردی.


romangram.com | @romangram_com