#فقط_من_فقط_تو_پارت_365
دستهامون و بلند کرد. و آورد بالا بین خودمون. تو چشمهام نگاه کرد و گفت:
- شیدا می دونی چرا آوردمت اینجا؟؟؟؟
سردرگم سرمو به چپ و راست تکون دادم.
یه لبخندی زد و جدی گفت
-: شیدا آوردمت اینجا تا سوالی که یک ماه پیش ازت پرسیدمو دوباره تکرار کنم.
ما الان اینجاییم این بالا. رو بام تهران. تنها.
فقط من ... فقط تو ...
می خوام اینجا، بی واسطه، بدون فکر کردن به بقیه، تو لحظه تصمیم بگیری.
یه لبحندی زد و گفت:
- خانم شیدا کریمی ... من آرتین صالح به شما علاقمندم و مایلم بقیه عمرم و با شما و برای شما و به عشق شما زندگی کنم. آیا حاضرید این پسره 24 ساله با مدرک لیسانس موسیقی، شغل آزاد دارای یک سویت کوچیک با حقوق مکفی را به همسری خود قبول کنید؟؟؟
دوباره جدی شد و گفت:
- شیدا دوست دارم. بیشتر از اونچه که خودم فکرشو می کردم دوست دارم. بزارذ کنارت باشم. بزار تکیه گاهت باشم بزار از وجود هم آرامش بگیریم. با زندگیمون و تقسیم کنیم.
romangram.com | @romangram_com