#فقط_من_فقط_تو_پارت_364


- چیه ؟؟؟ چی کارم داری؟؟

آرتین یه لبخندی زد و گفت:

-شیدا بیدار شو رسیدیم.

گیج سرمو بلند کردم و به دور و بر نگاه کردم رسیدیم کجا؟؟؟؟

آرتین که پیاده شد منم پشتش پیاده شدم. به دور و بر نگاه کردم.

من: آرتین اینجا ... اینجا ....

آرتین: آره اینجا بام تهرانه.

یه ذوقی کردم که نگو. همیشه عاشق این بودم که از اینجا به کل تهران که زیر پامه نگاه کنم. به خونه های ریزی که با چراغهای رنگی مثل ستاره های تو آسمون بودن.

با ذوق دنبال آرتین راه افتادم. اصلا" به این فکر نمی کردم که چقدر داریم میرم بالا. یا چقدر راه اومدیم. با ذوق به زیر پام نگاه می کردم.

بالاخره یه جایی ما بین مسیر آرتین ایستاد. منم پشتش ایستادم. برگشت سمتم. یه قدم فاصله بینمون و طی کرد. درست جلوم ایستاد. با تعجب به آرتین و کاراش نگاه می کردم. سر در نمی آوردم.

دستهاشو بهم نزدیک کرد و دستهامو گرفت. شوکه شدم.


romangram.com | @romangram_com