#فقط_من_فقط_تو_پارت_363
من: نه نمیشه. خودت یکم صبر کنی می فهمی.
پوفی کرد و آروم نشست سر جاش.
شیدا
داشتم از فضولی میمردم. اما این آرتین حتی نگاهم نمی کرد چه برسه به اینکه حرف بزنه. مجبوری ساکت شدم و دست به سینه تکیه دادم به صندلی و به بیرون نگاه کردم.
انقدر تو این چند روز تو هول و ولا بودم که نا نمونده بود برام. از طرفی روم نمیشد برم پیش بابا.می ترسیدم حرفهای آرش و باور کرده باشه. دلم پر می کشید برای ب*غ*ل بابا و ب*و*سیدنش.
آروم چشمهامو بستم تا یکم آروم بگیرن. نفهمیدم کی خوابم برد.
با تکونای دست یکی چشمهامو باز کردم.
آرتین خم شده بود سمتمو تکونم میداد.
چرا نمی زاره بخوابم؟؟؟ من هنوز خوابم میاد.
بد عنق گفتم:
romangram.com | @romangram_com